دلتنگی

خدا همیشه دوستت دارد...

حتی در نهایت دلتنگی.....

چرا که در اوج دلتنگی می توانی اشک بریزی...

و این نهایت عشق اوست!!!

 

 

  
نویسنده : mana va mahtab ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸۳


جاسوس

با مهتاب ونسیم تصمیم گرفتیم برای رفع درد بی درمان خستگی هم که شده لحظاتی هر چند ناچیز خود را به لبه ی پهن و عریض باغچه ی دانشگاه سپرده سوژه خنده ای دست و پا کنیم و به قولی الکی خوش باشیم حالی به حولی(شایدم هالی به هولی).هنوز زانوهایمان به اندازه ی -- درجه خم نشده بود که من و مهتاب متوجه شدیم نسیم بخت برگشته در صدد است مسئله حادی را با ایما و اشاره و حرکات لب و صورت و ابروبا ما در میان بگذارد.منو مهتاب هم که شکر خدا تعریف از خود نباشد گویی از فک و فامیل های حسین فهمیده اینا باشیم آنچنان بااستعداد و توانا در امر خطیر گیرایی عمل نمودیم که خودمان هم کف کردیم.بی توجه به بال بال زدن نسیم نگونبخت جلوس فرموده ناگهان متوجه پسر جاسوس نامی شدیم که شهره ی عام و خاص بروبچز اون محدوده است.

جاسوس گرامی و محترم آنچنان از خود حرکات موزونی به اجرا گذاشته بود که یک لحظه شک کردیم ممکن است انقلاب شده مردم در دانشگاه ها پارتی به عنوان انقلاب فرهنگی به پا کرده باشند.به این صورت خرسند شده دل به روزگار بستیم باشد تا از این ثانیه های پرفیض و برکت لذت و هیجانی شگرف عایدمان شود.آنچنان که در خواب و رویای فضای صفا سیتی(یا شاید صیتی)به سر میبردیم احساس کردیم جاسوس گلاب به روتون .......گویی یک بند انگشت (تازه اگر دست و دلبازی به خرج داده باشیم )با نسیم فاصله دارد.چنان دست و پایش گل هم افتاده بود که گویی این پایش به آن پایش میگفت روم به دیوار کارخرابی بخور.خلاصه هر چند وقت یکبار نظاره گر شصت پای مبارک میشدیم که از میان گیسهایش به نشانه ی بای بای تکان داده میشد.و ما هم در جواب هر چند وقت یکبار شاخ در آورده چشمانمان را گرد میکردیم ولی برای بحرانی نشدن اوضاع مجبور بودیم قید به هم خوردن حال و درخواست آستین و جیب را بزنیم و کوچه ی علی چپ را پیش گرفته شتر دیدی ندیدی شویم و خود را به مشاهده ی استعدادهای جوان خوشمزه مشغول کنیم.نسیم هم در این مدت که من و مهتاب احساسات ناب و بی شائبه ی خود را به عرصه ی تماشا گذاشته بودیم زاویه ی --درجه ی خود را حفظ کردهحتی یک سانت هم به این سو و آن سو تمایل پیدا نکرده بود.بی حرکت وبدون وقفه به اعمال ایما و اشاره و حرکات لب و صورت و ابرو ادامه میداد. در عمق چشمانش کمک خواستن موج میزد و مام که گیرااااا.......!!!

خلاصه پسره ی فلان فلان شده ی (یک آدمیه... - یک با فتحه خوانده شود)پس از چند عدد جفتک و وارو انداختن و حرکات جلف و بی شرم و حیا بازی و بی تربیتانه و بی ادبیانه به طرز وحشیانه ای کوله بار و همچنین هیکل و اندام مبارک و ریزه میزه(خیر سرش) را روی لبه ی باغچه پرتاب کرد گویی توپ گلف داخل سوراخش افتاده باشدو بلافاصله خندیدن آغاز کرد بدین صورت که تا کنون جنبنده ای چونان او نیش باز نکرده بود.چنان قهقهه ای به هوا در بکرد که جزایر لانگرهانسش به همراه کائنات و نباتات ساکنش نمایان شدند.دهانش به ارتفاع دو متر و چهل سانت باز میشد ودوباره بر هم فرود می آمد گویی کرکره ی مغازه ی میوه و تره بار فروشی بالا و پایین میکشند.فی الجمله ما بودیم و دهانی نیمه باز به نشانه ی تعجب و چشمانی گرد به نشانه ی شگفت و شاخهایی چنگکی شکل. تحمل این مناظر نتوانستیم کردن و در چشم به هم زدنی محل حادثه ترک بگفته از هزار فرسخی اون(اون به چوب و درخت و جاسوس میگن ) با وجود افتادن کلاهمان (مقنعه ی امروزی) عبور کردن نتوانستیم.باشد که خدای باری تعالی به حق ان ماه مبارکی که گذشت خود شفادهنده ی بیماران جاسوس نام و توفیق روزافزون سوژه های خنده و هر چه بیشتر شدن گیرایی بندگان متعجبش باشد .آمین.

                                                                                                     مانا

 

  
نویسنده : mana va mahtab ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آذر ،۱۳۸۳


زندگی

 

20 سال زندگي جلوي چشمام مياد . اشتباهاتم از نو برايم تداعي ميشن افتخاراتم هم . ناگهان جنگي شروع ميشود! جنگي بزرگ و تنگاتنگ ميان اشتباهات و افتخارات . خدا ميدونه که اين جنگ چند روز طول بکشه . معمولا بيش از يک هفته نميشه . اما هميشه افتخاراتم پيروز ميشن . لا اقل تا به حال که اين جور بوده .
دوباره ميتونم بخندم . شوخي کنم . شاد باشم . تلاش کنم . کمک کنم . بخوانم
. بفهمم . تحليل کنم . اميدواري بدهم . بخواهم .
اما چيزي هست که قبلا متوجه آن نبوده ام ولي حالا فهميده ام . قبلا نميدونستم که اين چرخش ادامه داره . که اين هيجانات و آن نا اميدي ها مدام و مدام تکرار ميشن . تمام اين 20 سال وقتي از نو مي ايستادم و با اطمينان جلو ميرفتم فکر ميکردم که اين بار تمام مشکلات حل شده و من به راحتي تا انتهاي تمام روياهايم ميرم .
اما حالا چيز ديگه اي فهميدم . فهميدم که اين يک بازيست . و در بازي هر لحظه ممکن است زمين بخوري . هر لحظه ممکن است ديواري بلند روبرويت قد بکشد . اگر زمين خوردي و بلند شدي و بيشتر دقت کردي
 دليل بر اين نيست که ديگه زمين نميخوري . به هر حال تو که تا انتهاي اين بازي رو نرفته اي ! تازه ! ديدي بعضي از بازيها را که وقتي زمين ميخوري و از اول شروع ميکني مسيرها عوض شده ؟ راه هاي قبلي نيست .چاله ها جا به جا شده اند و باز انگار که از اول بازي ميکني . پس هيچ وقت فکر نکن اگر يک بار زمين خوردي ديگه نبايد چنين اتفاقي بيفته . تو ميتوني بارها و بارها زمين بخوري اما حواست باشه که وقت زيادي نداري .
هميشه هم کسي نيست تا براي بلند شدن دستت را بگيره . خودت رو آماده کن . ببين راه که ميري حواست به اطراف باشه . فکر نکن فقط بايد به انتهاي بازي برسي . در حقيقت اگر در طول بازي چيزي جمع نکرده باشي انتها برات مفهومي نخواهد داشت . بالا رو نگاه کن . سيب ها رو جمع کن . به دردت ميخورن . ستاره ها را بي خيال نشي . گاهي توي بازي شب ميشه .کسي هم نيست . اين ستاره ها کمکت ميکنند . راستي . توي چاه افتادي ؟ متوجه آبي که ته چاه جمع شده بود شدي ؟ قبل از تو کسي در چاه افتاد و آن قدر بالا را نگاه کرد و فرياد زد تا صداش خاموش شد . تو اما هم سيب ها را داري و هم متوجه آب شده اي . ستاره ها را هم که همراهت کردي . تازه . اين همان آرامشي است که مدتها به دنبالش بودي . کمي استراحت کن . کمي فکر کن . حالا توان تازه اي پيدا کرده اي . ميبيني . حالا بيرون رفتن از چاه زياد هم سخت نيست . تازه شايد بر حسب اتفاق کسي هم در حال پيمودن
همين مسير باشد و چه بسا اين مسير را رد کرده باشه . کسي که يادش ميفته ستاره اش رو در نزديکي چاه جا گذاشته . و اتفاقا وقتي تو عزمت را جزم کرده اي تا از چاه بيرون بيايي صداي قدمهاش رو ميشنوي . اگر دستت را گرفت و کمکت کرد حتما از ستاره هايت همراهش کن . لذتش را خودت ميبري . اگرهم ديدي دچار توهم شده اي و صداي پا را به اشتباه شنيده اي مبادا نگران شوي . مگر نه اين که پيش از شنيدن اين صدا خودت را مهيا کرده بودي ؟ نترس .

 

خلاصه که حواست باشه . دنيا براي کسي که بازي را باخته
چيزي ندارد . اين بازي رو نباز ...
!

 

                                                       مهتاب

 

 

ذهن زیبا:

 

دیروز بر این اندیشه بودم که در دایره هستی ذره ای لرزان و سرگردانم...

 

اما امروز بر این باورم که دایره ای هستم و همه هستی با ذراتی منظم در من حرکت می کنند.

  
نویسنده : mana va mahtab ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸۳


 

 

دل وحشت زده در سينه ي من مي لرزيد

د ست من ضربه به ديواره ي زندان كوبيد

((آي همسايه ي زنداني من ضربه ي دست مرا پاسخ گوي))

ضربه ي دست مرا پاسخ نيست

تا به كي بايد تنها !تنها

اندرين زندان زيست؟

ضربه هر چند به ديوار فرو كوبيدم

پاسخي نشنيدم

سالها رفت كه من

كرده ام با غم تنهايي خو

ديگر از پاسخ خود نوميدم

راستي هان!چه صدايي آمد؟

ضربه اي كوفت به ديواره ي زندان دستي؟

ضربه مي كوبد همسايه ي زنداني من

پاسخي مي جويد

ديده را مي بندم

در دل از وحشت تنهايي او مي خندم

حديث دوري و تنهايي ادمها چيز تازه اي نيست،مهم اينه كه هر كدوم به تنهايي به اون دامن مي زنيم،ما از تنهايي مي ناليم و به دنبال علتش هستيم در حاليكه هيچكس بهتر از خود ما نميدونه علتش چيه،فكر مي كنيد تمدن جديده؟فكر مي كنيد همين چيزيه كه اسمش سرعت روز افزون قرنه؟همون چيزي كه كوندرا نمي پسنده و دنبال "آهستگي" توش ميگرده؟كي در كدوم دوره از تاريخ دگرگوني براي بشر جهل يا مسخ آورده يا اينكه از هشياري اون نسبت به موقعيتش تو جهان هستي كم كرده؟آيا اون دوره كه دوست براي يك انسان نزديكتر از اعضاي خونواده بود خبري از دگرگوني نبود؟چرا،دگركوني بوده،هميشه بوده،در همه ي دوره ها،چيزي كه هست اينه كه ما فقط نسبت به گذشتگانمون هشيار تر هستيم و نسبت به خيلي از واقعيات هستي آگاه تر،اونا حدس ميزدن ما اطمينان داريم،و مطمئنا نسبت به آِيندگانمون خيلي كم ميدونيم ولي اونچه كه ما با گذشت زمان داريم از دست ميديم "دونستن" نيست،چيزيه كه اسمش "حس كردن"ه.

دور بودن از ديگري يعني اينكه من قادر نباشم حتي براي يك لحظه در قالب اون باشم.وقتي نتونم براي يك لحظه احساس اون رو بفهمم يعني اينكه سعي كردم براي اون و خودم يه حريم غير قابل نفوذ بسازم،يه چيزي به اسم مرز تن.و من اونو نخواهم فهميد،اون رو با مجموعه احساساتش،عواطفش و افكارش.ولي اون بايد منو و تنهايي منو بفهمه چون من تنها هستم و اين يه واقعيته،من نسبت به تنهايي خودم هشيارم ولي كوچه ي علي چپ رو واسه وقتي ساختن كه از من "ديگران " رو بخوان.اون براي رفع نياز هاي من آفريده شده،تو اين همه آدم من تنهام...اين همه ادم...در حاليكه همه يكي هستن...در حاليكه همه از يكي هستن.هر واژه اي تو ذهن من معني خودشو داره و تو ذهن اون معني خاص اونو.من سعي نميكنم فرهنگ لغت اونو ياد بگيرم،تنها كاري كه ميكنم اينه كه يه لغت رو با هزار شاخ و برگ بسازم،آپ تو ديت كنم تحويل اون بدم،اون ميگرده تو فرهنگ لغتش چنين چيزي نميبينه پس محكومه به عدم درك من.

اون ته تهاي وجود من و اون يه چيزي داد ميزنه،يه چيزي كه صداش تو من و اون يكيه،فكر ميكنم همونه كه من ميخواستم رو كنم و لي بهش شاخ و برگ دادم ولي رو نميكنم،گوشم نميشنوه يه جايي صدا خفه ميشه،من اونو با اون عرياني به تو نشون نميدم.خودمم محكوم نميكنم،من حق دارم با اينهمه استعاره درك بشم.

شايد هم اون لغتي كه من تحويل اون دادم معني ديگه اي تو فرهنگ اصطلاحات اون داشته باشه اونوقته كه سوء تعبير و سوء تفاهم به وجود مياد،براي رفع چنين موقعيتي هم چون حوصله ي ما انسانهاي قرن حاضر كمه و يا واسه اينكه متعلق به زمانه ي خودمون باشيم مجبوريم به خودمون بگيم كه واسه تفهيم مطلب به اون وقت كافي نداريم بهترين راه،فاصله گرفتنه،بي خيال شدنه.اين جوريه كه يه معما به جمع معماهاي روابط انساني اضافه ميشه.همين ماها كه خودآگاه يا ناخودآگاه به خودمون اجازه ي هر گونه برخورد رو با ديگران ميديم ميشنيم و راجع به علتهاي مهجور موندن انسان قرن حاضر حرف ميزنيم.و حرف ميزنيم و حرف ميزنيم غافل از اينكه اگه بنا به حرف زدن باشه هر انساني نگفته هاي قابل گفتني داره ولي اون چيزي كه ما رو نجات ميده فن سخنوري نيست هنر گوش سپردن ه.تمام فضاي زندگي ما پر شده از اصوات،پر از اشكال،پر از چيزايي كه فكر مي كنيم چون عيني هستن ميشه بهشون اعتماد كرد،بايد بشه لمسشون كرد.و آدمهايي كه تا حرف نزنن وجودشون رو حس نميكنيم.با اينكه داريم به حقيقت مجاز ميرسيم به جاي اينكه مجاز رو به واقعيت نزديك كنيم حقايقمون رو مجازي مي كنيم.تكنولوژي اين وسط هيچ كاره س.مگه من انسان كه داراي شعور نسبت به واقعيت وجودي خودم و نيازهاي خودم هستم ميتونم چيزي رو كه با دست خودم ساختم سپر كنم و اون منو و نسيان منو توجيه كنه؟همه ي ما ته وجودمون ميدونيم كه يه چيزي هست كه ميخوايم و خيليا ميدونن اون چيه و خيليا نميدونن حتا.اينكه ما يه نياز داريم كه اينهمه بزرگ شده و آزارمون ميده دليلش اينه كه يه روز اين نياز كوچيك بوده و ما ناديده گرفتيمش ولي همونطور كه خودمون رو نميتونيم انكار كنيم اون رو هم حداقل حالا كه انقدر بزرگ شده نميتونيم انكار كنيم.يه روزي فكر ميكرديم كه زياد مهم نيست،بدون اون هم ميشه زندگي كرد،اصلا بدون اون راحت تر ميشه زندگي كرد در حاليكه از همون اول در مورد رده بندي نيازامون اشتباه كرديم.بزرگا رو برديم آخر،كوچيكا رو آورديم اول،غافل از اينكه اون چيزي كه ما كوچيك ميديديم بزرگتر از همه بود و حالا كه به عينه مي بينيم بزرگتر از همه س تو رفعش مونديم.اگه آدميزاد ميدونست چه چيز رو واقعا ميخواد خيلي خوب ميشد ،اينجوري نه خودشو سر كار ميذاشت نه ذره ذره كائنات رو.كه يه وقت با سرگردوني و بيقراري نره دنبال چيزي كه وقتي به دستش آورد با بي ميلي بگه:اين بود؟نه اوني نيست كه من ميخوام.دوباره بره دنبال اوني كه از همون نياز بزرگه متولد ميشه غافل از اينكه آرامشي كه دنبالشه تو رديابي اين فرزند نيازها و كشف مادر اوناس.

واقعا دوري واژه ي غريبيه.آدميزاد چه چيزا كه اختراع نميكنه.

ما تنها نيستيم ،بلكه واسه خودمون تنهايي مي تراشيم،بلكه دوست داريم تنها باشيم،لازمه ي بدست آوردن هر چيزي از دست دادن چيزاي ديگه س.من ميخوام تنها نباشم پس يك اينكه بايد تنهايي رو به معناي واقعيش احساس كنم و دو اينكه شهامت رو كردن صداقتم رو با تمام عريانيش داشته باشم،،،

هيچ فكر كردين تا حالا چند درصد از سؤالاي ذهنتون بي پاسخ مونده؟از طرف خودتون يا از طرف ديگران؟اونوقت در ازاي اون چند درصد سؤالات ديگران رو بي جواب گذاشتين؟هيچ حس كردين كه به ازاي هر كدوم از اين سؤالا كه بي جواب مونده يه خط فاصله بين شما و اون كشيده شده؟يه خط فاصله به ازاي چيزي كه هست و قلب ما به وجودش اعتراف داره ولي ذهن منفعت طلب ما بهتر ميدونه كه تا متولد نشده تو نطفه خفه شه چون به محض تولد ممكنه عليه كشور موجوديت ما قيام كنه،يه چيزي رو فاش كنه كه ته دل ما مسكوت مونده،يه زندوني رو از بند آزاد كنه كه سالها غل و زنجيرش كرديم به جرم اينكه شفاف ترين حس وجودي ماست.كشتن چيزي كه قلب ما تو زواياي پنهانش هر لحظه براي تولدش ميطپه.اين يه جنگه ،جنگي كه هر كدوم از ما عليه خودش را انداخته،يه جنگ بين عقل و احساس.عقلي كه هر روز ما رو محافظه كارتر از روز قبل مي كنه.يه جنگ بين فلسفه و فطرت،يه تفكري كه من با سالها زندگي بين پيله هايي ياد گرفتم كه نميدونم كي پروانه ميشن مياد به جنگ ذائقه ي من.اونقدر اين ذائقه رو آموزش ميدم كه يه روزي فراموش كنه چي دلش ميخواسته،اوني رو بخواد كه ديگران ميخوان،همون ديگراني كه جداي از منن،غير از منن،"دش من" منن،همونا كه اگه نباشن من هم نيستم اگه باشن باعث تنهايي و دلتنگي من ان.هموني رو بخواد كه ديگران ميخوان،ديگران مگه چي ميخوان؟هموني كه من ميخوام؟من كي هستم؟عقلم يا احساس؟فكرم يا ذائقه؟فلسفه يا فطرت؟يا يه تضاد كه بين اين دو تا دست و پا ميزنه؟

من ميگم كه اصل اين نيست كه ما آدما از هم دور شديم،ايراد يه جاي بزرگتره،ماها هر كدوم از اصلمون دور شديم،من از اوني كه منو از خودش سرشته دور شدم،تو نه از من كه از اوني كه تو رو از خودش سرشته دور شدي،اينه كه من و تو از هم دوريم.تا وقتي كه احساس يه ذره اهن رو پيدا نكنيم كه موظفه در ميدان مغناطيسي بزرگترين آهن رباي وجودش در جهت خودش قرار بگيره هر كدوم به راه خودمون ميريم.

من نميدونم دليل اين همه دوري چيه،من فقط اين رو ميدونم تا روزيكه كف دستمون شفاف ترين حس موجود تو قلبون رو نگيريم و به كدر ترين سؤال ذهن طرفمون جواب نديم دفتر مشقمون به جاي تكليف پر ميشه از خطوط فاصله،اونم نه خطوط منقطع فاصله كه خطوط به هم پيوسته ي فاصله،

اگه ما به هم نرسيم خطوط فاصله مون حتما اينكارو مي كنن.

عاقبت تمام كردم خانه ي "ورود ممنوع ام "را

اين خانه را براي خلوت خود،

براي لحظه هاي سكوت و آرامشم ساخته ام

براي خود خودم

نه دري دارد كه غريبه ها در بزنند نه دريچه اي كه از ان سرك بكشند و بخندند،

يك خانه ي خصوصي كامل

اما خودم...خودم چطور برم تو؟

                                                                                        مهتاب

  
نویسنده : mana va mahtab ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸۳


تنهايی يک مهندس کامپيوتر

  سلام احوال شما؟؟؟ما که خوبیم این متنی که در زیر می بینید از یه وبلاگ گیر آوردم که نه همه متناشو اما فکر می کنم با اکثر حرفاش و متناش موافقم این یکیم به نظرم یکی از متنای جالبشه!

 

 

تنهايی يک مهندس کامپيوتر

تو زندگی هرکس روزهايی وجود داره که تصميم گرفتن، اين سخت ترين کار جهان خودشو به سخت ترين شکل ممکنه نشون ميده.

زندگی يه مهندس کامپيوتر پر از تصميم گيری های سخته.

يه مهندس کامپيوتر بايد تصميم بگيره که آيا در يک زبان برنامه نويسی مثل C که بعدها پدر ++C ميشه همه چيز بايد از صفر شروع بشه يا از يک!؟ با علم به اينکه هر تصميمی که بگيره بشر تا ابد مجبوره ازش پيروی کنه و ديگه کسی قدرت تغييرش رو پيدا نمی کنه.. و اطلاعاتی هم که برای اين تصميم گيری در اختيار داره اين دو مورد هستن: ۱) ذهن انسان همه چيز رو از يک شروع می کنه. ۲) کامپيوتر همه چيز رو از صفر شروع می کنه..

زندگی يک مهندس کامپيوتر پر از تصميم گيری های سخته.

وقتی که برای ثبت نام در رشته مهندسی کامپيوتر به دانشگاه ميری، بروشوری نشونت ميدن که روش عکس دانش آموزان رشته کامپيوتره در حالی که دستاشون روی کيبورده و دارن هرچی که دلشون ميخواد تایپ می کنن و کامپيوتر هم با خوشحالی قبول می کنه و تشکر می کنه! يه گروه ديگه دارن با حرکت ساده ماوس اشکال سه بعدی خيلی قشنگ و رنگی طراحی می کنن و خوشحالن.. يه گروه ديگه دارن اون طرف ديگه موسيقی گوش ميدن و آواز می خونن و موسيقی طراحی می کنن. دنيا مثل کريستال زلال و شفافه و می تونی از هر زاويه ای که بخوای بهش نگاه کنی..‌ آينده ت روشنه و همه چيز تا ابد به خوبی و خوشی ميگذره و خورشيد اون بالا لبخند ميزنه!

شايد اگه اون موقع حقيقت رو بهت بگن ترجيح بدی که بجای مهندسی کامپيوتر دوره آشپزی ببينی.. شايد اگه فقط بهت بگن که مهندس کامپيوتر مسئول حل تمام مشکلات دنياست همونجا از ترس collaps بشی و بيفتی.. اگه بهت بگن که به محض اينکه مهندس کامپيوتر بشی به هرجا که نگاه می کنی مشکلات کوچيک و بزرگی می بينی که بايد حل بشن و حل نشدنشون به معنی بی کفايتی توه شايد همونجا سر خر رو برگردونی و به طرف يه دپارتمان ديگه بری.. و اگه فقط بهت بگن که تا آخر عمرت بايد هر روز و هر روز با سخت ترين تصميم گيری های تاريخ رو به رو بشی.. هرروز بين صفر و يک، درست و غلط يکی رو انتخاب کنی عقب عقب برگردی و بی سر و صدا از دانشگاه دور بشی.

ولی وقتی که احساس می کنی که از بين اينهمه انسان تو تنها کسی هستی که قدرت گرفتن يک تصميم خيلی سخت رو داری به خودت غره میشی..  وقتی که می فهمی که پدرانت و پدرانشون همه و همه در يک چنين روزی با سخت ترين تصميم گيری تاريخ بشريت روبرو شدن و از بين خدا و خرما، خرما رو انتخاب کردن به خودت ميگی بگذار من شانسمو در اين مورد امتحان کنم.. بگذار که بفهمم چقدر مرد هستم و اين چقدر مرد بودن چقدر باعث ميشه که بتونم درجايی که بزرگترينها و بزرگترين بزرگان لغزيدن، درست رو بر نادرست انتخاب کنم. دلت ميخواد اين توشه دانشی که جمع کردی رو به بوته آزمايش بگذاری.. تويی که برای حل مشکلات و برای تصميم گيری تربيت شدی شايد فقط يک تصميم گيری مهم ديگه در پيش رو داری.

مهندسی کامپيوتر اگه درست فهميده بشه اوج زندگيه.. لحظه ای که ترس و وحشت رو کنار ميگذاری و تا بی نهايت پيش ميری.. مهندسی کامپيوتر اون لحظه اييه که پاتو روی گاز فشار ميدی و سرعتت از ۱۸۰ ميگذره.. لحظه ای که همه چيز به يه تصميم بستگی داره... لحظه ای که برای تصميم گيری فقط يک لحظه فرصت داری. مهندس کامپيوتر بزرگترين مسئوليت رو در بين تمامی اقشار جامعه بر عهده داره.. اگه مهندسی کامپيوتر رو درست فهميده باشی می دونی که ديگه عذری از تو پذيرفته نيست..

اگه چيزی نيست بايد پيداش کنی.. اگه گم شده بايد راهی برای پيدا کردنش پيدا کنی.. اگه علم پزشکی لنگه بايد مشکلش رو حل کنی.. اگه چيزی به اسم شانس در دنيا هست بايد بدستش بياری.. اگه نمی دونی چيه بايد بفهمی که چيه.. اگه نميشه فهميد بايد راهی برای فهميدنش پيدا کنی.. و وقتی که فهميدی چيه راهی برای بدست آوردنش پيدا کنی..

اگه روشن بينی وجود داره بايد بفهمی که چيه و چطوری ميشه بهش رسيد.. اگر نميشه بايد راهی برای عملی شدنش پيدا کنی.. و اگه روشن بينی وجود نداره بايد بفهمی که چرا وجود نداره.. بايد دلايل وجود نداشتن و غير عملی بودنشو پيدا کنی و راهی برای عملی بودنش پيدا کنی.. وقتی که يه مهندس کامپيوتر هستی هيچ عذری از تو پذيرفته نيست.. تو برای حل کردن مشکلات تربيت شدی و نميشه و نمی دونم و نمی تونم که از همه کسی پذيرفته اس از تو يکی پذيرفته نيست.. اگه مهندسی کامپيوتر رو درست فهميده باشی می دونی که از يه مهندس کامپيوتر هيچ عذری پذيرفته نيست.

اگر خدا وجود داره بايد بشناسيش.. اگه قدرتی داره بايد تو هم بدست بياری.. اگه خوشحاله بايد تو هم خوشحال باشی.. اگه خلق می کنه بايد تو هم ياد بگيری خلق کنی..  

و اگه وجود نداره بايد يه خدا طراحی کنی.. بايد طرحت رو بررسی کنی آزمايش کنی و مشکلاتش رو برطرف کنی.. اگه کسی خدايی بهتر از خدای تو ارائه کرد بايد نقاط ضعف خدات رو پيدا کنی و طوری بسازيش که نسخه بعديش از مال اونيکی بهتر باشه.

زندگی مهندس کامپيوتر پر از تصميم گيری های سخته.. پر از پيدا کردن راه حلهای سخت.. پر از حل کردن مشکلات سخت.. ولی چيزی که باعث ميشه مهندسی کامپيوتر به عنوان يه علم به بی نهايت بپيونده و ارزشی برابر اوج پرواز پيدا کنه اينه که ندونستن و نتوانستن از يه مهندس کامپيوتر پذيرفته نيست.. از يه مهندس کامپيوتر هيچ عذری پذيرفته نيست..

اینم لینک این وبلاگ:www.farahmand.persianblog .com              

ذهن زيبا:

همه چیز از یاد آدم می ره ...جز یادش که همیشه یادشه!!!
حسین پناهی

  
نویسنده : mana va mahtab ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸۳


 

وقتی سلام بغضم را بی جواب رها کردی

       ابرهای هوای بارانی دلم

                به اندازه ی تمام گریه های نکرده ات

                            باریدند

هر شب

          تمام خیابان های نگران را

                   به شوق صدای پرنازت

                            میان بر میزنم

ولی انگار

            پاسخ سلام من برای تو

                      تا ابد مستحب خواهد ماند .

قصیده ی نگاهت

          چه نسبتی با دریا دارد

                   که حتی غزل شعرهایم

                            قطره بارانش هم نمیشود

در این لحظه ها

             این لحظه های تکراری و طولانی

                        کاش باران نمی بارید

                                   تا یاد غربت دلم تازه شود .

ولی انگار

           در افق دور فراموشی هم باز

                         نم باران می زند

                                    وخیسی گونه هایم

                                                   چه بی اختیار

                                                               سفرت را محکوم میکند .

نمی توانم همپای شیطنت و بازیگوشی خیالت باشم

سهم من خیره شدن به مردمک های درخشانت

ولی تو

پرنده ی خیالت را رها کن

تو آزاد باش

         از هر بندی و هر اسارتی

                  که اندوه من غم تو را هم به دوش میکشد

تو فقط پرواز کن و برو

زمان کوتاه است و اینجا برای آسمانی بودنت کوچک و تنگ

و به من میندیش

مرا همین خیره شدن به مردمک های درخشانت کافیست

تا پرواز کنم از شوق و هیجان و

          ببالم به سیاهی رنگ شبش .

دلم شور میزند از دوریت

            ولی

                    غرور احمقانه ام را خاک خواهم کرد

                                  تا پرواز را از یاد نبری

واگر از من میپرسی

من عمری خواهم زیست

با دلخوشی آزادبودن تو

از هر بندی و هر اسارتی

تو مثل من نباش

بیهودگی مکن

من باید که به مردمک های درخشانت خیره شوم

تا پرواز کنم از شوق و هیجان

ولی تو

               پرواز کن

                           آزاد باش و آزاده .

  
نویسنده : mana va mahtab ; ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸۳


عجب دنيايی...

 

عجب دنياي حيرت آوريست،

 

 اين دنيا... که ماهيانش قهوه مي نوشند،

 

کودکانش بي شيرند، خوکهايش را با سيب زميني مي پرورانند

 

و آدمهايش را با حرف
 
 

  
نویسنده : mana va mahtab ; ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸۳


ديوانگی

 

 

 

به ایمانم قسم می خورم...

که تو بزرگترین ایمانی....

می توانی در آسمان شعر های من پرواز کنی؟

و تا بلندای سبزینه های آن بالا روی؟

من آن سیب سرخ را می بینم...

که چه شهوت انگیز بر بلندای درخت تاب می خورد...

تو آن را برایم میچینی و من هم

گناه خود را مرتکب می شوم...

تنها به خاطر حماقت یک عشق

که ایمانش را

به لوندی نگاه زنانه ای فروخت....!!!

 

 

آموخته ام كه...

 

بهترين كلاس درس دنيا محضر بزركترهاست

 

آموخته ام كه...

 

وقتي عاشق مي شوم ، عشق خودش را نشان مي دهد

 

آموخته ام كه...

 

وقتي سعي مي كني عملي را تلافي كرده و حسابت را با ديگري صاف كني،

 

تنها به او اجازه مي دهي بيشتر تو را برنجاند.

 

آموخته ام كه...

 

هيچ كس كامل نيست مگر اينكه در دام عشق او اسير شوي.

 

آموخته ام كه...

 

هر چه زمان كمتري داشته باشم ، كارهاي بيشتري انجام مي دهم.

 

آموخته ام كه...

 

اگر يك نفر به من بگويد ،“ تو روز مرا ساخته اي” روز مرا ساخته است

 

آموخته ام كه...

 

وقتي ، به هيچ طريقي قادر نيستم كمك كنم ، مي توانم براي او دعا كنم

 

آموخته ام كه...

 

هر چقدر آدمي نسبت به جبر زمانه اش جدي باشد ، اما هميشه نياز به دوستي

 

دارد كه بتواند بدون تكلف و ساده لوحانه با او بر خورد كند.

 

آموخته ام كه...

 

گاهي اوقات همه ان چيزي كه انسان نياز دارد ، دستي براي گرفتن و قلبي

 

براي درك شدن است.

 

آموخته ام كه...

 

بايد شكر گزار باشيم كه خداوند هر انچه را كه از او مي طلبيم ، به ما

نمي دهد

 

آموخته ام كه...

 

زير ظاهر سر سخت هر انساني فردي نهفته ، كه خواهان تمجيد و دوست

 

داشتن است.

 

آموخته ام كه...

 

زندگي سخت است اما من سخت ترم.

 

آموخته ام كه...

 

وقتي در بندر غم لنگر مي اندازي ، شادي در جاي ديگر شناور است.

 

آموخته ام كه...

 

همه خواهان آنند كه در اوج قله زندگي كنند ، اما همه شاديها و پيشرفتها

 

زماني رخ مي دهند كه در حال صعود به سوي آن هستي.

 

آموخته ام كه...

 

پند دهي فقط در دو برهه از زمان جايز است ، زماني كه از تو خواسته

 

مي شود و هنگامي كه خطري زندگي كسي را تهديد مي كند.

 

 

 

 

هر وقت توي آب يه آدمي رو مي بينم كه سر و ته وايستاده، نگاهش مي كنم و هرهر مي خندم گو اينكه نبايست اين كار رو بكنم. چون شايد تو دنياي ديگه اي، در زمان ديگه اي، در جاي ديگه اي،چه بسا درست وايستاده همون آدم! و اين منم كه سر و ته وايستادم!!!! 

برای دیونگی عالم نمی خواهد...

در دایره کوچک ذهنت...

به شعاع تمام زندگی می توانی...

دیوانه ای دوست داشتنی باشی...

                                                     ساغر

  
نویسنده : mana va mahtab ; ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ خرداد ،۱۳۸۳


راه

 

 

در بین خواستن و نخواستن...داشتن ونداشتن مرددم!

 

در بین دل بستن و رها کردن مرددم!

 

در بین زندگی و مرگ...فقر و ثروت...بیماری و سلامت در نوسانم...ودر

 

بین هر آنچه که از آن دو جهان هست سر در گمم!

 

اگر بیاموزم که چگونه دل ببندم و چگونه رها کنم شاد خواهم بود.اگر

 

بیاموزم که کی دل ببندم و کی رها کنم آزاد خواهم بود.....

                                                                                        

سام علیک بر و بچ...احوال شما؟...عید که خوش گذشته؟...به من که بد نگذشت...من که نصفشو خواب بودم...

بقیشم یا داشتم کتاب می خوندم یا فیلم می دیدم یا درس می خوندم!!! ولی مثل اینکه به مانا خیلی خوش گذشته!!!کلی ایران گردی کرده خوش گذرونده...واسه منم سوغاتی آورده دلتون آب!

ما دوباره بی متن موندیم! ...ما خودمونو به هر دری می کوبونیم تا بلکه اتفاق جالبی بیفته و وبلاگمون "good for our aunt"نباشه... ولی خیالتون راحت تا من هستم و در امرکپلیزاسیون مانا رو یاری می کنم غم نداریم...

اینم از یه جا کش رفتم که بخونین تابلوئه از کجا!...

 

موضوع انشا: سال گذشته را چگونه گذرانديد؟

 

قلم بر قلب سفيد كاغذ مي گذارم و فشار مي دهم تا انشاء ام آغاز شود. سال گذشته سال بسيار خوبي و پر بركتي مي باشد. سال گذشته پسر خاله ام زير تريلي18 چـــرخ رفـت و له گـــــــشت و ما در مجلس ترحيمش شركت كرديم و خيلي ميوه و خرما و حلوا خورديم و خيلي خوش گذشت. ما خيلي خاك بازي كرديم. من هر چي گشـــــــــــــــــتم پــــسرخاله ام را پيــدا نكردم. در آن روز پدرم مرا با بيل زد، بدون بي دليل! من در پارسال خـــيلي درس خواندم ولي نتـــوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بيرون پرت كردند.

پدرم من را به مكانيكي فرستاد تا كـــــــــــار كـنم و اوســــــتاي من هر روز من را با زنجير چرخ مي زد و گاهي موقع ها كه خيلي عصباني مي شد من را به زمين مي بست و دو سه بار با ماشين يكي از مشتري ها از روي من رد مي شد. من خيلي در كارهاي خانه به مـادرم كمك مي كنم. مادرم من را در سال گذشته خيلي دوست مي داشت و من را خيلي ماچ مي كند ولي پدرم خيلي حسود است و من را لاي در آشـپزحانه مي گذاشت.

درســــــال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خيلي از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسيار حــــامله است و پدرم مـــــي گويد يا پسر است يا دوقلو، ولي من چيزي نمي گويم چون مي دانم كه بچه اي به اين انـــدازه از هيچ كجاي خواهرم در نخواهد آمد! در سال گذشته مـا به مسافرت رفتيم و با قطار رفتيم. مــن در كوپه بسيار پدرم را عصباني كردم و او براي تنبيه من را روي تخت خواباند و تخت را محكـــم بست و من تا صبح همان گونه خوابيدم!

پدرم در سال گذشته خيلي سيگار مي كشد و مادرم خيلي ناراحت است و هــــــــي بهمن ميگويد: كپي اوغلي، ولي من نمي دانم چرا وقتي مادرم به من فحش مي دهــــــد، پدرم عصـباني مي شود! در سال گذشته ما به عـــيد ديدني رفتيم و من حدودا خيـــــلي عيدي جـمع كرده ام، ولي پدرم همه آن ها را از من گرفت و آنتن مـــــــاهواره اي خريد كه بسيار بــد آموزي دارد و من نگاه نمي كنم و پدرم از صبح تا شب شوهاي بي نــاموسي نگاه مي كند و بشكن مي زند.

پــــــدرم در سال گذشته رژيم گرفته است و هر شب با دوست هايش آب و ماست و خيار  مي خورند و مي خندند، گاهي وقتا هم آب با چيپس و ماست موسير 

من خيلي سال گذشته را دوست دارم و اين بود انشاي من!!!

 

اینم از نوشته های قبلی خودمه که من خودم خیلی دوسش دارم... بقیه شم نوشته بودم ولی حس تایپ کردنشو نداشتم نمی دونم اصلا کجا هست!!!گم شده متنه.... اینم واسه اینکه نگین از جاهای دیگه کپی میکنیم...این دیگه نوشته خودمونه... یکی از آثار نادر احساساتی شدن منه!!!دیگه بیشتر از اینم راه نداره...

هر وقت خسته میشم واسه خودم مرام میذارم همین2 تا متن خودمو می خونم!!!

 

 

 

زندگی مثل یه مسابقه دوچرخه سواریه در خط آغاز همه کنار هم ودر شوررفاقت شریکیم اما هر چی مسابقه ادامه بیدا می کنه شعف اولیه جاشو به مبارزه میده :خستگی یکنواختی تردید در تواناییامون متوجه می شیم که بعضی از دوستامون حاضر نیستن به مبارزه تن  بدهند هنوز در مسابقه حضور دارن اما تنها به خاطر اینکه نمی تونن وسط جاده تک وتنها بمونن.وظیفشونو انجام میدن....

میبینیم که مدام ازشون دور میشیم و بعد ناچار میشیم به تنهایی با غافلگیریهای بشت هر بیچ ومشکلات رو به رو شیم...آخرش از خودمون می برسیم ارزششو داره؟؟؟من فکر می کنم حتما داره...اگه حتا به خاطر جایزه اش باشه!!!بس تسلیم نمی شم ادامه می دم.....

 

""بچه که بودي همهء کتابهايي رو که بابات مي گفتن خوب نيست حتما بايد شب امتحان مي خوندي ! ( دل آرام - جان شيفته - مسيح باز مصلوب - گوژ پشت نتردام .... حتي ژان کريستف که اون موقع هيچي ازش نفهميدي )

مي نشستي روي زمين کنار تخت و تا مامان ميومد تو اتاق که براي بچه اش که داره درس

مي خونه خوردني بياره کتاب رمان رو سر مي دادي زير تخت ....حالا يه کتاب رو 3 ماهه داري مي خوني هميشه هم فقط تو تاکسي و تو راه رفت و آمدته ...که بعد از 5 دقيقه هم سردرد مي گيري و مي ذاريش تو کيفت !

 

بچه که بودي عاشق پسر همسايه مي شدي که از همه بهتر فوتبال بازي مي کرد و رو پيشونيش هم يه جاي شکستگي بود از پنجره بازيشو نگاه مي کردي و تو دلت براش آرزو مي کردي که از همه بيشتر گل بزنه حالا وقت نمي کني عاشق بشي اگر هم عاشق بشي طرف حتما و صد در صد برنامهء زندگيش اينه که تو يکي توش نباشي و تنها آرزويي هم که مي توني براش بکني اينه که به اوني که خودش فکر مي کنه اسمش خوشبختيه برسه !

 

بچه که بودي جلوي ويترين مغازه هاي لباس فروشي مي ايستادي و دوست داشتي وقتي بزرگ شدي خوشگل و خوش هيکل باشي و بعد اون لباس قرمزه رو که آستين نداره و پشتش هم بازه بپوشي و زياد هم مهم نبود که براي کي و کجا قراره بپوشيش .... حالا نور نئون ويترين ها اذيتت مي کنه و چشمهاي فروشنده که از پشت شيشه انتظارتو مي کشن برات قابل تحمل نيست ديگه ام از لباس قرمز خوشت نمياد...

 

بچه که بودي هميشه سر زانوات زخمي بود چون هميشه با پسرهاي همسايه کل مي انداختي که کي مي تونه سراشيبي پارکينگ رو سريعتر با دوچرخه بره هميشه هم اون ته پارکينگ که تاريک بود مي ترسيدي و با مخ مي خوردي زمين ! حالا هم با پسر ها زياد حرف مي زني ولي کل نمي اندازي بلکه راجع به سياست وفلسفه  ويه مشت موضوع تهوع آور ديگه حرف مي زني که هيچ دوست نداري ! و از تنها چيزي هم که مي ترسي خود پسرهاست !!!

 

بچه که بودي روي کف سنگي اونقدر با انگشت مورچه ها رو دنبال مي کردي که همهء نقوش سنگ کف و تعدادشون رو از حفظ بودي حالا  روي زمين راه مي ري و حتي نمي بيني که جنسش از چيه !

 

بچه که بودي يه عالمه داستانهاي عجيب غريب تخيلي از خودت مي ساختي و بچه هاي مردم رو باهاشون سرکار مي ذاشتي حالا حتي نمي توني يه داستان بنويسي که يه کم توش تخيل باشه !

 

بچه که بودي از آقاهاي سيبيلو خوشت ميومد و دوست داشتي نگاشون کني و با سيبيلشون بازي کني... حالا تنها سيبيلي رو که مي توني تحمل کني سيبيل استاليني باباته !

 

بچه که بودي خيلي راحت تو خيابون با هر آدمي و هر سني دوست مي شدي بهانهء دوستي يک آبنبات و يا حتي فقط يه لبخند بود ... حالا طرح لبخند يادت نمياد و فقط شکلات با مزهء تلخ کاکائو دوست داري !

 

بچه که بودي دوست داشتي بعدا دکتر بشي و تنها بازي آرومي رو هم که دوست داشتي و بلد بودي دکتر بازي بود .... حالا دکتر نشدي تازه دندون پزشکت هم بهت مي گه ترسوترين مريض هاي من کامپيوتريان !بعدم هي راه به راه جک تعريف مي کنه که دردش يادت بره...و تو هم حاضري بميري ولي سالي يه دونه دکتر نري !

 

بچه که بودي خيلي تند تند غدا مي خوردي و هميشه هل بودي زودتر  غذاتو تموم کني بري سراغ بازيت ....حالا هم همچنان تند غدا مي خوري ولي همه اونقدر کار دارن که بايد تو ميزو جمع کني! 

 

بچه که بودي هميشه توي عکسها اخم مي کردي ولي شيرين بودي .... حالا هميشه توي عکسها لبخند گوشهء لبته ولي با صد من عسل هم نمي شه خوردت !

 

بچه که بودي هميشه دوست داشتي کفشهاي پاشنه چوبي تق تقي بپوشي و عمدا جوري راه بري که بيشتر صدا بدن ... حالا که قد بلند هم نشدي به جز تو مهمونيها کمتر کفش پاشنه بلند مي پوشي و دوست داري که هر جا مي ري بي صدا بري !

 

بچه که بودي هميشه سر به هوا راه مي رفتي و مي خوردي زمين ... حالا هميشه داري آدمها رو نگاه مي کني ولي نمي بينيشون و با کله مي خوري زمين و فکر که مي کني مي بيني اين زمين خوردنه دردش چقدر بيشتره!!!""

 

 

اینم واسه افزایش اطلاعات عمومی تون....

 

کامپيوتر زن است يا مرد؟

 

استاد زبان فرانسه در كلاس درس در مورد مؤنث بودن يا مذكر بودن اسم ها توضيح می داد که  برسيد

 

كامپيوتر مؤنث است يا مذكر؟
كليه ي دانشجويان دختر جنس رايانه را به دلايل زير مرد اعلام كردند:

1ـ وقتي به آن عادت مي كنيم گمان مي كنيم بدون آن قادر به انجام كاري نيستيم
2ـ با آنكه داده هاي زيادي دارند نادانند.

3ـ قرار است مشكلات را حل كنند ولي در بيشتر اوقات معضل اصلي خودشانند .

4ـ همين كه پايبند يكي از آنها شديد متوجه مي شويد كه اگر صبر كرده بوديد مورد بهتري نصيبتان مي شد.

كليه ي دانشجويان پسر به دلايل زير جنس رايانه را زن اعلام كردند:

1ـ به غير از خالق آنها كسي از منطق دروني آنها سر در نمي آورد.
2ـ كسي از زبان ارتباطي بين آنها سر در نمي آورد.

3ـ كوچكترين اشتباهات را در حافظه ي دراز مدت خود ذخيره مي كنند تا بعد ها تلافي كنند.
4ـ همين كه پايبند يكي از آنها شديد بايد تمام پولتان را صرف خريد لوازم جانبي آنها كنيد.
 

 

ولی خودمونیما دخترا درست ترترتر.... گفتن!!!دمشون غِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِیژ!....

 

ذهن زیبا:

زندگی به من آموخت چگونه اشک بریزم ولی به من نیاموخت چگونه سرازیرش کنم***

زندگی به من آموخت چگونه دوست داشته باشم ولی به من نیاموخت چگونه فراموش کنم

تولد با گریه...کودکی با بازی..جوانی با شهوت...عشق با لذت...پیری با حسرت...

تکرار تا ابدیت...!!!

 

 

 

***هم اينک آغاز کرده ام تا تغييراتي بنيادين در زندگي ام بوجود آورم

پاره اي دير يابند

پاره اي اندوهگينم مي کنند

پاره اي با خطر همراهند وبسياري به معناي رنج افزونند

اما هر چه باشند مي دانم که از عهده بر مي آيم...

کسي چون تو را دارم که در سختي و شاد کامي ديده بر من دارد.

همان است که استوار مرا به پيش مي راند

 

 

 

راه....

 

تو شبانه روز چند بار از خودم مي پرسم که بعدش چي؟فردا چي مي شه...چقدر جلوم سياهه

چيزي را نمي بينم...کجا دارم مي رم...خدا مي دونه...

شايد وقتي ديگر...

شايد روزي ديگر...

شايد...

راه باز مي شه...مي دونم

 

 

دلم می خواست می مردم...

اون لحظه ای که فهمیدم  

 من یک دنیا حس بودم...

اما تو,                      

سخت در اشتباه بودی!

دلم می خواست می مردم 

اون لحظه ای که فهمیدم 

از کدامین دریچه مرا می نگری!

دلم می خواست می مردم 

اون لحظه ای که فهمیدم 

برای همیشه برایت مرده ام... 

 

 

  
نویسنده : mana va mahtab ; ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸۳


عيد

 
 

 

              عید شما مبارک           دمب شما سه چارک

 

سلام احوال شما؟؟؟  با عرض پوزش از دیر آپدیت شدنمون! آخه تو همین

مدت نه چندان کوتاه اتفاقاتی   واسه" من" و درنتیجه" مانا" افتاد

(چون ما مث دو قلوهای به هم چسبیده ایم!)

 که به علت بیش از حد خصوصی بودن از ذکر آنها معذوریم........

همیشه باید امیدوار باشیم ودرتلاش برای رسیدن به چیزای بهتر....

که تواین مدت این جمله ها منو آروم می کرد:

 

Life is all about choices.

When you cut away all the junk, every situation is a choice.

You choose how you react to situations.

You choose how people affect your mood.

You choose to be in a good mood or bad mood.

 

از"مانا" و" نسیم"عزیز هم که تو این مدت کنارم بودن ممنونم...

به هر حال بگذریم...دنیا 2روزه!!!!!..

امسال به خاطر خونه تکونی عید من 2  کیلو لاغر شدم

 چون اصولا مامان من باید 7-8 بار خونه تکونی  کنه 

 تازه بعد ازاینکه کارگر بدبخت  همه جا رو سابید ما هم باید همه بسیج شیم

یه دور دیگه ام بشوریم همه  جا رو............

و به این ترتیب من به یه" بسیجی" تبدیل شدم!!!!....

از اون جایی که مامان من واسه تدارکات عید در تب وتابه 3  تا ماهی

خوشگلم خریده که تا الآن فهمیدیم 2 تاشون "خر ماهی" بودن یا جد و نیاشون به "خر"

می رسه و اینا نوع کوچیک شده همون" خرن"چون اقدام به خودکشی کردن و با یه حرکت

 جهشی خودشونو ازآب انداختن بیرون....

 به هر حال من چون یه" خواهربسیجی"ام!!!

 4 چشمی مواظبم تا در صورت اقدامی دوباره سریعا دستگیرشون کنم....

خوب حالا بقیه ماجرارو از زبون مانا بخونین ببینین خونه اونا چی میگذره

امیدوارم همه سال خوبی داشته باشین.... عیدم خوش بگذره....

                                                                                                                                    اين یک ماه آخری خونه تکونی هرگونه بالا پایین کردنی رو ازمون گرفته بود . بازم گلی به جمال مامان مهتاب .

 دست رو دل من نذارید که  آخه مای ساده و ازهمه جا بیخبر تمام وسایل رو با خیال جمع آوری ریختیم روی زمین

 ولی بعد فهمیدیم زهی خیال باطل . امکان جمع آوری دوباره ی وسایل از روی زمین به علت عدم وجود حس و حال

 نیست که همین مطلب باعث شده هر ازگاهی که میخوایم از وسط پذیرایی رد شیم صداهایی مشکوک مثل صدای

 شکستن و خورد شدن و له شدن از زیر پاهامون به گوش برسه که ما با حرکتی زیرکانه به روی خود نیاورده

در صرف صیغه ی خریت و نفهمی تلاش بی پایان خود را به کار گیریم ( ای شیطونا ) . پس سعی کرده ایم سر خود

را به مسایل دیگر اعم از نمایشگاه ها و خرید عید گرم کرده با بی خیالی کامل قضیه را دنبال کنیم تا حداقل با قصه خوردن

 پیر نشویم و مشکلات عیدمان دو برابر نشود .

ولی هم اکنون به قول مامان دوگوله مان را به کار انداخته ایم و با محاسبه ای سرانگشتی به این نتیجه رسیدیم که

با دست روی دست گذاشتن هم فرجی نخواهد شد و گره ای از کارمان گشوده نخواهد شد . به دلیل به شدت در گل ماندن

 چونان ماهی های مهتاب اینا ( مجازا در اینجا خر ) از همینجا تقاضای کمک و طلب یاری خود را تسلیم سرسپردگان و یاوران

 و کمک حالان خود میکنم باشد تا با شاد و خرسند کردن دل جوانی مورد تفقد و عنایت باری تعالی قرار گیرند و دعای خیر

خانداده ای مستاصل و عاجز را بدرقه و توشه ی راه سال نوی خود کنند .

برای آپدیت کردن این دفعه تقریبا 2 هفته بود که من و مهتاب مثل مرغ پر کنده خودمونو به این ور و اون ور میزدیم

که اتفاقی بیفته و توی وبلاگ درجش کنیم ولی جز غم و غصه و گریه چیز دیگه ای نصیبمون نیمشد . همون طور که مهتاب

 گفت به دلیل شدیدا خصوصی بودن از گفتنش معذورم آخه خوبیت نداره جلوی مردم . همش بهش میگم این کارا آخرعاقبت نداره

 (جواب مهتاب : بابا عاقبت اندیش – بابا آینده نگر – بابا ناصح – ننه جون ) .این وسطم چند تا ناسزا بارش میکردم

 که خاص خودشه شما نباید بفهمین .

خلاصه داشتیم تو راهروی دانشگاه راه میرفتیم که یکهو نازنین کاغذی با عنوان "سوتی چیه "

 توجهمونو جلب کرد و نیشمونو به مراتب بازتر ولی ای کاش نمیدیدیمش چون الان یه مدته به علت خفت و خواری

ناشی از ننگ سوتی دادن نمیتونیم سرمونو

 تو دانشگاه بلند کنیم . کنج عزلتی برگزیده به خلوت تنهایی خودمون پناه بردیم شاید از بارنگاه های سنگین و شماتت بار بچه ها خلاصی یابیم .

با هم یه جیغ بلند کشیدیم که :آخ جوووووووووون خدا مائده ای الهی بر ما نازل کرده (مطلب وبلاگ) ولی از اونجایی که من و مهتاب دارای هوش و استعدادی درخشان هستیم خودمونو کنترل کردیم و به فکرمون رسید که نیمه ی شب که سگ هم در دانشگاه پر نمیزنه به سراغش رفته دستان توانای خویش را به کار گرفته و عمل خطیر کپیدن رو تام و کامل به انجام برسونیم . پرسان پرسان چونان لرزانک( به فرنگی میشه ژله ) خودمونو به متن رسوندیم و کندیمش و توی یک کلاس که حالا شده بود مآمن بی پناهیامون توی لاک خویش سرگرم اعتکاف با متن و حالیدن معنوی در مجلس عرفانی مان بودیم که ناگهان صدای پچ پچ گونه ای مانند وزوز زنبور ما را از عالم بی خبران به خود آورد . چشمتون روز بد نبینه چند تا پسره ی از خدا بی خبر فلان فلان شده ( فلان در اینجا یعنی حرف بد و فحش زشت و رکیک ) داشتن مارو با انگشت سبابه به هم نشون میدادن و گفتگو های زیر بینشون رد و بدل میشد :

1)      گمان می بری چه چیزی دارند مکتوب  همی میکنند برادر ؟

2)      من همی به چشم دیدم پرسان پرسان وارد شده مارمولک گونه نوشته را کنده عمل کتابت را تام و کامل انجام میدهند . گویا یحتمل میبایستی مطلبی مفید و مهم همی باشد .

3)      آری مطلبیست همی تحت عنوان "سوتی چیه " برادران .

4)      اینگونه که شما همی گویید بسی جای ضبالت ( ضایع + تابلو بودن ) است کندن متن از روی برد و اشتغان به کپ زدن از روی آن .

بعدم صدای قهقهه هاشون که گویی نمایشی کمدی نگاه میکردن گوش فلک رو کر کرد و هر قهقهه ای که میزدند گویی پتکی بود که بر سر ما فرود میومد . ما هم که چشمامونو به سختی چپ کرده بودیم تا ببینیمشون از فاصله ی 2 کیلومتری چشممون به جزایر لانگرهانسشون افتاد و سکته کردیم .

دستمون از نوشتن بازموند . رنگمون مثل گچ دیوار شد . ریختن آبروی چندین و چند سالمون کمرمونو زیر بار این سوتی ننگین و رسوایی عظیم خم کرد . پی در پی بر بخت بد خودمون لعنت میفرستادیم . خودمونو به عمل خطیر حواس پرتی مشغول کرده از هر دری بینمون حرف به میون اومد از جمله سرد شدن هوا و سخت بودن دروس . نمیتونستیم سرمونو از رو کاغذ بلند کنیم یا از جامون تکون بخوریم چون در این صورت اگه چشممون به چشم اون نابخردا میفتاد تا آخر عمر خودمونو نمی بخشیدیم . برای همین منتظر شدیم استادشون بیاد و کلاس رو شروع کنه و ما در این بین بتونیم فلنگ رو ببندیم و د برو که رفتیم . ولی مگه منجی محترم تشریف میاوردن ؟ گردنمون خشک شد از بس کج نگهش داشتیم که چهرمونو شناسایی نکنن . وقتی استاد گرامی اومد آهی از نهادمون براومد (شاعرم شدم ) گویی دنیا رو بهمون داده باشن . تا به حال از اومدن هیچکس به اندازه ی اومدن این استاد دوست داشتنی احساس رضایت و خوشحالی بهمون دست نداده بود . خلاصه فرارو بر قرار ترجیه دادیم و الفرار .....

راستی یه نصیحتم این آخر کاری بکنم . شنیدین میگن دوست ناباب و رفیق نیمه راه و این جور چیزا ؟؟!! آخه اون روز شخصیت واقعی مهتاب واسه من رو شد . از پشت بهم خنجر زد . گوشت خواهر مرده ی خودش (مجازا در اینجا من ) رو خورد .خودشو نشون داد که الهی کارد به اون شکمش بخوره . آخه در عرض سه سوت کاغذارو گذاشت تو دستمو و گفت تا تو زحمت نصبشو به برد میکشی من یه دست به آبی برم و بیام . منم از روی سادگی و معصومیت بیش از حدم التماس دعایی گفتم و اونم ( اون به چوب و درخت و عموفرامرز و مهتاب میگن )محتاجیم به دعایی . از اون لحظه به بعد با اینکه قید آبرو و شخصیت و امید رو زدم ولی در اواسط نصب اوراق به دلیل فشار ناشی از تحمل بار سنگین نگاه ها و خجالت و سرافکندگی وافر فشارم به سمت 0 تنزل پیدا کرد و غش کردم و دیگه روی گلشو ندیدم تا بهش بگم که چقدر دوسش دارم و هیچوقت این خوبی و محبتشو فراموش نمیکنم . تاباشه از این دوستا باشه و تا باشه مکانهایی مثل دست به آب (خدا نصیب کنه ) . آخه این مهتاب اگه دست به آب دانشگاهو نداشت یه جای زندگیش لنگ میموند .(با صدای بلند و خشن گونه : مگه دستم بهت نرسه........)

به هر حال ممبعد مثل اینکه همچین بفهمین نفهمین باید به دلیل سوتی که دربشده در جمع دانشجویان محترم به عنوان " زیاد سوتی درکننده " شناخته شده موجبات لحظاتی فرح بخش و به یاد ماندنی و خاطره انگیزرا برایشان چونان دلقک سیرک فراهم کنم . در آخر دعا کنید خفت این ننگ بسیار را یارای تحملمان همی باشد .

             ********************************                                     

 و بشنوید از متنی که جونمونو به خاطرش به خطر انداختیم و شدیم فداییان راهش .

 این متن قشنگو زهرا خانوم دوست خوبمون نوشته که واقعا بهش تبریک میگم به خاطر دست به قلم بیستش

 ( بابا آخر سبک ) انشاالله که شمام خوشتون بیاد و حالشو ببرین .

                                                   "سوتی چیه "

تاریخچه ی سوتی: آورده اند روزی شیخ پشم الدین کشکولی به مجلس حاکم وقت استحضار شد

و قرار بود عمل لوله ی صوتی را تشریح کند . یک لوله ی باز در دست داشت و می خواست تعداد

گره ها و شکمهای آن را برای پادشاه ابله زمان شرح دهد . ناگهان باد تندی وزیدن گرفت و در لوله صوتی

 پیچید و صدایی از آن برخاست . پادشاه به خیال اینکه شیخ معجزه ی سامری کرده و جسم بی جانی

را جاندار کرده گفت " عجب سوتی " . شیخ بر خود لرزید و مجلس را ترک کرد . چند صباحی بعد رقعه ای

 به در خانه ی شیخ رسید که : سوتی ات باحال بود و تو به خدمت دربار درآمدی . شیخ مشعوف شد و بعد

 از آن سوتی رواج یافت و رونق گرفت و همواره عده ی زیادی از مردم جهان در حال سوتی دادن و سوتی

 گرفتن می باشند.

این عمل در بین شاعران نیز رواج یافت تا آنجا که شیخ قراضه الدین فرمود :

برو سوتی بده تا میتوانی                        نباشد خوشتر از آن گر بدانی

در رساله ی غشیریه که موثق ترین منبع در این زمینه است که توسط شیخ  قراضه الدین به فارسی

سلیس ترجمه شده است نسخه ی دیگری در دست است که به جای " بده " در بیت بالا " بگیر " آمده است

 که معنی شعر را کاملا عوض میکند . به هر حال آنچه که مهم است این است که این عمل از قدیم الایام

 تاکنون رواج داشته و همواره طرفداران بسیاری از قبائل و طوائف بشر در اقصی نقاط جهان داشته و دارد .

 از ریشه های این کلمه از "استوات " " ساویت " "ستاء" و ... میتوان نام برد . یحتمل اسم " استوارت "

نیز که از اسامی متداول در انگلستان است به معنی " بسیار سوتی دهنده " است که در اثر تغییر

 استوات بدست آمده است . این کار دارای انواع و انحاء بسیار گوناگونی است . معمولی ترین آن گفتاری است

 البته سمعی و بصری نیز شکل های دیگر آن است که موضوع بحث ما نیست البته از شرح دو مورد مذکور معذوریم .

 اگر طالب بودید به همان رساله ی غشیریه جلد " هفت و نیم " یا " یازده " مراجعه کنید .

برای جذابیت بحث به سراغ یکی از جوانانی که به قول خودش و دوستانش زیاد " سوتی " میدهد رفته ایم تا ببینیم

 اصلا چه میشود که کسی " سوتی " میدهد و قبل و بعد از آن چگونه است . بحث ما بدین شرح است :

|. شنیده ایم که شما اهل " استوات " هستید . چه میشود که کسی سوتی میدهد ؟

||. آهی میکشد و با صدایی از ته گلو میگوید : این سوتی یکی از مظاهر قهر الهی است چون اصلا دلیلی نداره که

آدم یک کاری بکند یا حرفی بزند که بعد ها که یادش افتاد ناراحت بشه  قرمز بشه  لبهایش  را گاز بگیره یا چشمهاش رو ببنده .

|. چطور میتوان کاری کرد تا جلوی این غضب را به قول شما گرفت ؟ (یا به نوع دیگری تبدیل کرد )

||. بیشتر که فکر میکنم میبینم که " سوتی " هم مثل بلایای طبیعی مانند سیل و زلزله ناخودآگاهانه و ما از زمان وقوعش

کاملا بی اطلاعیم . به هر حال " سوتی " هم نمک زندگیه .

برو ای واعظ و بر سوتی دهان خرده مگیر               کارفرمای قدر میکند این من چه کنم

|. چگونه زمان سوتی را پیش بینی کنیم و آنرا به حداقل برسانیم؟

||. آدم میدونه پیش کی " سوتی " میده و اصولا در چه زمینه ای .پس زمان مواجهه

با فرد موردنظر باید خیلی دقت کرد ولی خوبعذاب فراتر ار اینهاست .

 و اصلا موقعی که تو فکرش را نمی کنی سوژه رویت میشه و تو با

 حیرت میمونی که چی بگی . در این گونه موارد باید " به خدا پناه برد "

 ( اللهم اعوذ بک من قضاء السوء) . و مصداق شعر شاعر است که میفرماید :

دلا بسوت که سوت تو کارها بکند                       دعای نیمه شبی رفع صد ستاء بکند

برای به حداقل رساندن آن اگر کمی به عقب برگردیم و به سوتی ها فکر کنیم میبینیم

 تقریبا توی یک مایه هاست و میتوان زمان آن را پیش بینی کرد و اگر طبق دستورات

 مذکور پیش رویم میتوانیم آنها را کم کنیم یا حتی به صفر برسانیم

 ( برقی در چشمانش می افتد ) .

در نهایت فرد ساوت ( سوتی دهنده ) با حالتی کمااقعدین ( عقده ای ها )

 گفت : خوب است در وجود آدم شرو شوری باشد ولی بهتر است در مقام مسوت ( با کسره )

 باشد و نه مسوت ( با فتحه ) یعنی سوتی بگیرد نه سوتی بدهد و گفت : همه ی خنده ی

 جوونها به همین سوتیهاست . در آخر شعر خودش را تقدیم ما کرد که ما هم تقدیم شما میکنیم :

 " اگه نگیم نخندیم پیاز میشیم می گندیم "

جام جهان نماست ضمیر منیر دوست            اظهار " استوات " خود آنجا چه حاجت است

و اما :

صحبت ساوتیت گر چه خوش افتاد ای یار           جانب سوت عزیز است فرومگذارش

                              ********************************

 

ذهن زیبا:

 

در من کودکی هست هنوز

که می خندد

نه

هر دست دشنه نیست

هر چشم کهکشانی ست از لبخند ستاره ها...

هنوز هم همان ناگزیری کذایی ست

 که ته دلم را خالی می کندو اگر نبود نغمه های امشب آن یگانه...

نمی دانم چه تصویری به خود می گرفت...رویای عجیبی بود ....من اما دیگر آن کودک بی تاب نبودم

که به هوای آشنا بودن با این نغمه ها رو سوی آسمان کند و دل را یله به باد بسپارد...

 

 

  
نویسنده : mana va mahtab ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٢


اتمام امتحانا

 

 

آخ جوووووووون....این صدای جیغ من بود که درست وقتی رسیدم خونه در ساعت پنج و بیست و یک دقیقه و چهل و هشت صدم ثانیه بعد ازظهر روز سه شنبه 7 بهمن به مناسبت تموم شدن امتحانا توسط اینجانب در بشد که متاسفانه خسارات جبران ناپذیری روبه همراه داشت از آن جمله موجب   "کرشدن" چند نفر از هموطنان عزیزمان شد که شفای عاجل ایشان را از خداوند متعال خواستارم وموج اعتراضات مردمی نیز به سوی من سرازیرشده که

 نمونه ای از اون رو گزارش میکنم:

امروز وقتی سوار اتوبوس شدم پشت یکی از صندلی ها جمله ای دیدم که سخت منو متاثر کرد و خیلی ناراحت شدم ویه لحظه احساس خارش فوق العاده ای درسرم حس کردم که بعد ازپیاده شدن ازاتوبوس دیدم ب.....له شاخامم دراومده شبیه این شده بودم...................   نوشته بودن

"مرگ برمهتاب" نمیدونم اینو کدوم آدم بی لیاقتی نوشته بوده حالا منظورش منم نبوده باشم به حقوق ما مهتاب ها تجاوز شده و یه توهین بزرگ بوده از این گذشته آخه این کارا چیه ؟ کدوم آدم کوته فکری رو صندلی اتوبوس اینو نوشته من نمیدونم ....کی باید فرهنگمون پیشرفت کنه؟ بنابراین من امشب دارم می رم راهپیمائی به منظور مبارزه با هرچی توهینه...مانام همرامه.

قراره به مناسبت تموم شدن امتحاناواینکه امتحان وصیت نامه رو 19 میشیم و

" این از عجایب تاریخه"........... یه دوری در مکولیم.........

.برای خوندن وصیت نامه من و مانا دقیقا 2 ساعت قبل از شروع امتحان کتاب وصیت نامه رو به2 قسمت مساوی تقسیم کردیم وبا امیدواری کامل و حتی بدون  اینکه بینش با هم حرف  بزنیم و به قول امروزی ها بریزیم بیرون (آخه بیشتر به جلسات مکالمه و میزگرد شبیه بود تا جلسه ی کتابخونی و درسخونی) شروع کردیم به خوندن و البته سر جلسه با همیاری همدیگه سوالارو جواب دادیم....واقعا استادان گرامی باید قدر دانشجویانی مثل مارو بدونن که این همه"متلاشی"(=باتلاش=با پشتکار فراوان) هستیم.

حالا گرفتاری من اینجاس که  دندون عقلم تازه داره در می یاد و به گفته دوستان مگس گرد شیرینی (اینجا من شیرینی ام مجازا) تازه داره عقلم سر جاش می یاد که سر جاش بوده هست و خواهدبود  ....بنابراین این گزینه کاملا غلط می باشد!!!

به گفته بعضیای دیگه دارم خانوم می شم!!!نمی دونم والا چه ربطی داره...

من خانوم بودم هستم و خواهم بود بنابراین این یکیم رد میشه

بقیه ام وقتی می فهمن که این قیافه نا لون من به خاطر دندون عقلمه میگن اااا مبارکه...

این جاس که من چشامم علاوه بر دندون عقلم در می یاد که عجب انسان های

 بی تناسبی!!! مبارکه رو واسه امور خیر اصولا بیان میکنن که اینجا هیچ مناسبتی نداره...

     نتیجه گیری مهم:                                                                          

این واقعه یه چیز کاملا طبیعیه که ربطی به موارد بالا نداره و گزینه" هیچ کدام" صحیحه....

 یه ماجرای جالبم واسه من و مانا پیش اومد که اگه حال دارین بخونین.....

برای یه کار اداری رفته بودیم ساختمان حافظ که بعد از کلی این در و اون در زدن و انجام کارامون تو راه برگشت به خونه مانا که عاشق "چی توز طلائی" من و خودشو مهمون کرد به یه پفک چی توزطلائی(از این بزرگاشا)... یاد بچگیامون افتاده بودیم که ازمدرسه تا خونه رو هله هوله (دیکتشو نمیدونم درسته یا نه) می خوردیم.خلاصه خودمونو خفه کردیم... داشتیم از تشنگی می مردیم.

سوپرم از شانس ما اون طرفا نبود که من پیشنهاد دادم به اولین بانکی که رسیدیم مراجعه و مقداری آب بنوشیم!!!تا به دلیل کمبود آب تلف نشیم و 2 تا از جوانان مستعد مملکت  الکی سر یه جرعه آب تلف نشن...خلاصه بخت یارمون بود و یه بانک سر راهمون بود(شاعرم شدم) با دیدن تابلوی سبزش که نوشته بود"بانک صنعت و معدن" از دور من و مانا در پوست خودمون نگنجیدیم و به عبارتی پوست انداختیم و دویدیم طرف بانک من زودتر رسیدم

 درش که اتومات باز شد پریدم تو مانام دنبالم......2تایی دنبال آب سرد کن میگشتیم که دیدیم کارمندای بانک که تا حالا مگس میپروندن به خیال اینکه ما برای کار بانکی رفتیم توبه حالت نیم خیز در اومدن و منتظرن که ما پولی چکی تحویل بدیم که با صدای نه چندان یواش من که "اااه مانا آب سرد کن کجاس؟"از این فکر در اومدن و سر جاشون نشستن....حالا من نمیدونم این آب سرد کن رو چرا گذاشته بودن پشت مبل که خوشبختانه من با چشای همانند عقابم دیدم و خودمونو نجات دادم....

به این ترتیب ما از مرگ حتمی نجات یافتیم (حفظ الله الآب سرده فی جمیع البانکون)

یه اتفاق مهم دیگه ام افتاده و اون اینه که جفت "آی دی" هام هک شدن... من بیچاره حدود 5/1 ماه بود که نیومده بودم آن لاین شم که توسط چند تا از دوستای نزدیکم از این عمل شرورانه   آگاه شدم.... نیمیدونم پسوردمو ازکجا گیر آورده این هکر شیطان صفت....

لذا از کلیه کسانی که در این مدت با"آی دی های" من در تماس بودن اگه جنا ب هکرحرفی زده"چه خوب و چه بد" بدونین من نبودم و از کلیه کسانی که در این زمینه تخصصی دارن خواهشمندم به یاری من بشتابند وموجبات شادی دل جوونی رو فراهم آورند....

   هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!!!

راستی از این به بعد یه بخش دیگه هم به اسم " ذهن زیبا " آخر نوشته هامون هست........

                                                                                           موفق باشید   

                                              مهتاب

 

                            

ذهن زيبا:                                                                                                        

فکر مي کردم موهايم فر است تا اينکه سرم را تراشيدم !!!آن وقت ديدم که موهايم صاف است سرم بسيار فر است!!!

                                            شل سيلور استاين

 

  
نویسنده : mana va mahtab ; ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٢


کوفتگی

 

اول از همه بی هیچ مقدمه و کلامی این شعر رو تقدیم میکنیم به بمیهایی  که شاید وقت خوابیدن تصورشم نمی کردن که این " شب به خیر " آخرین کلامیه که از دهان عزیزترین کساشون تو دنیا گفته میشه چون اونقدرفاجعه بزرگه که فقط باید دید و دل سوزوند .

گل من گریه مکن                 سخن از اشک مخواه              که سکوتت گویاست

                              از نگه کردنت احوال تو را می دانم

دل غربت زده ات بی نوایی تنهاست              من وتو میدانیم چه غمی دردل ماست

دل به امید ببند                         دل به امید ببند                      ناامیدی کفر است

چشم ما بر فرداست                                                        چشم ما بر فرداست

                            

                         ***************************

یه خبر خوشم دارم

پول سفر مهرانه جور شد و به زودی راهی فرانسه برای عمل میشه . هیچکی باور نمیکرد اینقدر سریع مردم خوب و ایثارگر و مهربون ایران زمین سلا متی رو در 20 سالگی به مهرانه هدیه بدن . انشاالله هر چه زودتر بتونیم ایرانی بسازیم که توش هیچ دردکشیده و مظلوم و تنهایی وجود نداشته باشه . اونوقته که میتونیم سرهامونو با افتخار بالا بگیریمو به غیرت و مردونگیمون ببالیم .

 

                      ****************************

ببخشید که اینقدر دیر آپدیت کردم اگه متن این دفعه رو بخونین میفهمین دلیلش چی بوده .متاسفانه امتحانا هم 25 اسفند شروع میشه و یحتمل آپدیت کردن میره واسه بعد از گند زدنا . فقط دعا کنید نمره ی پاسو بگیریم آخه به خدا یه 10 که توقع زیادی نیست . هست؟ این دفعه  دیگه قول شرف میدیم از اول ترم مثل دخترای خانوم بزنیم زیر درس خوندن و بکوب خرخونی کنیم .

 

 

تقریبا 2 هفته و اندی پیش بود که برادر خدا بگم چیکارش نکنه ی محترم اینجانب دچار سردرد + کوفتگی شدید در تمام اندامهای بدنش شد . بعد از نوش جان کردن 3 تا پینی سیلین گاوی تازه دکتر به اصطلاح عوام متبحر و وارد وباسابقه و متشخص متوجه شدند که نه بابا ضایع فرموده اند . این علایم مربوط به بیماری مهلک وکشنده ی آبله مرغان می باشد که نخواستند بیش از این گند زده آبروریزی کنند به همین دلیل سر سوزنی به روی مبارک نیاورده اذعان داشتند که آنفولانزا و آبله مرغان باهم مخلوط شده یک بیماری چنین نادری را به ارمغان آورده اند . اگر 3 ثانیه بیشتر توی آن مریض خانه حضور به هم میرساندیم بدون شک دکتر گرامی خود را کاشف بیماری جدید و صعب العلاج " آنفومرغان " معرفی می کردند.

ما هم که تازه مصیبت قرنطینه کردن و حبس برادرم و همچنین امتحان انواع ماسکها روی صورتمان شروع شده بود میان امتحانات نیم ترم دویدن از نوع در به در و گشتن به دنبال جزوه و کتاب و کپی کردن را بیخیال شده تمام کارها را تمام و کمال به دست خدا سپردم چون اوست که حلال مشکلات و گشاینده ی درهای موفقیت به روی بندگان مستاصل و رنج دیده و توکل کننده ی خود است ( راستش من همیشه به رحمت و کمکهای غیبی خدا امید داشتم و دچار یاس و ناامیدی نشدم حتی 2 دقیقه مانده به جمع ورقه ها وقتی میدیدم که روی 5 ورقه امتحانی که در اختیارمان قرار داده اند تنها چیزی که نوشته ام نام و نام خانوادگی و نام استاد و نام درس امتحانی و نام رشته ی تحصیلی ام است . )

بعد از اتمام 1 هفته از سپری کردن روزهای طاقت فرسای مشاهده ی دون دون های روی صورت و بدن برادرم ناگهان به طور اتفاقی صحنه ای را مشاهده کردم که نزدیک بود انفکتوس زده جان به جان آفرین تسلیم کنم ولی باز هم خدا بود که توانایی و قدرت این را به من داد که در شرایط سخت و این چنین کشنده ای صبر خود را از دست نداده به امید آینده ای بهتر راضی باشم به رضای او .

برادرم را دیدم که پس از شستن دست و روی خود حوله اینجانب را برداشته و قطرات درخشان و قلطان آب را که روی صورتش سر می خوردند آنچنان با حوله ام خشک میکند گویی دل به حوله بسته و قصد جدایی ندارد . احساس کردم خیلی با حوله ام اخت شده . نخواستم این خلوت روحانی و معنوی را با صدای یک جیغ ریز بشکنم و اوقات بیماری آنقدر ناتوان را مکدر کنم بنابراین با ملاطفت و مهربانی زمزمه کردم:  امین جان دقیقا چند وقت است که بعد از شستن دست و رویت از حوله ی شخصی من استفاده کرده این صحنه ی باورنکردنی و رویایی و بکر را تکرار میکنی ؟ او هم که احساس کرد اینبار به جای جوش 2 تا شاخ روی کله اش سبز شده از تعجب دهانش باز ماند ( طوریکه جزایر لانگرهانسش از فاصله ی 2 کیلومتری هم نمایان شد ) که : آفتاب از کدوم طرف در اومده مهربون شدی ؟ با این حال حتی اندکی هم خود را از تک و تا نینداخت . خواست جبران کند و با ملاطفت و مهربانی جوابم را دهد تا شاید از آن به بعد دیگر زندگی را به کام هم تلخ نکنیم . اعتراف کرد که : دقیقا 1 هفته است که از خشک کردن صورتم با حوله ی خودم احساس رضایت نمیکنم دیگر انتظاراتم را برآورده نمیکند تصمیم گرفته ام مدتی با حوله ی شما سر کنم تا ببینم خدا چه می خواهد .

با تمام خونسردی و صبری که در خودم سراغ داشتم یک لحظه احساس کردم صورتم به سرخی گراییده گویی پارچ آب یخی را روی کله ام خالی کرده اند . اگر میز ناهارخوری نبود احتمالا الان برادرم در جمع ما حضور نداشت . جالب اینجاست تمام مدتی که من با دمپایی و او با حوله ی ویروسی دور میز می دویدیم تنها جمله ای که من تکرار میکردم "می کشمت " و تنها جمله ای که او تکرار میکرد " چطورمگه ؟ " بود !!!  به هر حال مامان مثل همیشه اینبارهم در این شرایط دشوار مرا تنها نگذاشت و با دلداری هایش باعث دلگرمی من و امید به نگرفتن آبله مرغان شد و البته در این حین برای امین تفسیر میکرد که دلیل عصبانیت من چیست و او هم که گوش جان به تفسیر و توضیحات مامان سپرده بود با جمله ی " آهان حالا فهمیدم " احساس و افسوس خود را بیان  کردوخوشبختانه عصبانیت من را عکس العملی نسبتا طبیعی و منطقی تلقی کرد .

در این میان لازم است کمی به اوضاع و احوال مهتاب بخت برگشته بپردازم که مانند شمعی میسوزد و میسازد و حس نوع دوستی و بشر دوستی یک لحظه هم رهایش نمیکند چون فکر نمیکنم کسی در دنیا دچار بیماری یا مرضی شده باشد که به مهتاب انتقال نداده باشد همچنین به طور قطع میتوانم بگویم باکتری یا ویروسی در جهان وجود ندارد که مدتی هر چند کوتاه از عمرباعزت و پرکار و پربارخود را در بدن مهتاب سپری نکرده باشد و ایشان را از جود و کرم مستمر محضر خود بی بهره گذاشته باشد . به طور مثال زبانم لال اگر با هواپیما از بالای شهری عبور کند که شخصی ناشناس در آنجا سرما البته از نوع خفیفش خورده باشد به طور حتم تقریبا نیم ساعت بعد یا کمتر (به هر حال بیشتر از نیم ساعت نمیشود ) مهتاب را مشاهده میکنی که دچار گلودرد البته از نوع شدیدش شده در حال طلب دستمال کاغذی میباشد . نکته ی مهم اینکه نباید خدای ناکرده سخنی نسنجیده و ناموزون و غیرطبیعی وسنگین به زبان بیا ورم چون ممکن است ایشان دچار حمله یا ایست قلبی و مغزی شده من را در این دریای پرتلاطم و غدار دنیوی تنها بگذارد . ولی گوش شیطان کر در این مدت صد بار خدا را شکر کردیم که دیگر امکان اینکه آبله مرغان بگیرد وجود ندارد چون مهتاب علاوه بر آبله مرغان یکبار هم بیماری هولناک زونا را در دوران بچگی تجربه کرده بود .

 حال به موضوع خود برمیگردیم . اندی روز پس از مشاهده ی آن صحنه ی زیبا و به یاد ماندنی بود که من و مهتاب دچار سردرد + کوفتگی شدید در تمام اندامهای بدنمان شدیم . در باورمان نمی گنجید که مهتاب دچار این مرض مهلک شده باشد بنا براین به خود دلگرمی میدادیم و تلقین میکردیم که به طورحتم جز آنفولانزایی شدید چیز دیگری نمیتواند باشد و با این خیال خام روزوشب میگذراندیم ( زهی خیال باطل ) تا اینکه هم اکنون یقین پیدا کرده ایم که این بیماری اسمشونبر بر جفتمان فایق آمده .

از جمله آلات قتل پیشنهادی که از طرف مهتاب نصیب برادرم شده می توان به چاقو – تفنگ البته همراه با صدا خفه کن و تیرکمان اشاره کرد ولی در این دو روز که هر دو به خاطر کوفتگی شدید فقط مجبور بودیم زیر پتو سیر کنیم و این بیماری حوله منتقل کن توان حرکت از پاهایمان ربوده بود قدرت تعقل و تدبر خود را به کار انداخته و به این نتایج رسید که با چاقو جرواجرتان نخواهم کرد چون ممکن است بعدش با دیدن خونتان قش یا سکته کنم . با تفنگ بدک نیست چون از فاصله ی دور نابودی تان را نظاره گر خواهم شد ولی به نظرم تیرکمان رمانتیک تر و با ملاطفت تر است ( خوشم میاد وقت کشتن هم لطیفه – از کوزه همان برون تراود که در اوست ) . و ادامه داد : چون اگر به قلب بخورد (قلب تیرخورده) فضا روحانی و معنوی و عاشقانه خواهد شد مانند داستانهای افسانه ای قدیمی باشد تا اینگونه خدای متعال هم راضی باشد .

ولی مدتی است مسئله ای ذهن مرا به خود مشغول کرده و آن اینکه با این نشانه گیری که مهتاب دارد احتمال اینکه تیر به قلب بخورد چقدر است ؟

حادثه ی ملاطفت و رمانتیک شدن قتل   : A

P(A) = 0                                             

 

                                                           مانا

  
نویسنده : mana va mahtab ; ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٢


مهرانه

 

 

 

""منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت هر نفسی که فرو

 می رود ممد حیات است و چون بر می آید.........مفرح ذات""

من و مانا حدود 4 هفته ایه که با یکی از بیماران CF که همسن خود مونه آشنا شدیم.شاید شمام شنیده باشین

اسمش" مهرانه قائمی" که متولد دی 63 است که الان فقط با 20% باقیمونده ی ریه هاش نفس میکشه و حتی نمی تونه یه لحظه هم از دستگاه اکسیژنش دور شه . با این حال اونقدر به زندگی امیدواره که خنده حتی یه لحظه هم از رو لباش محو نمیشه .

این بیماری یه بیماری ژنتیکیه که به ریه ها و دستگاه گوارش آسیب می رسونه و بیمار به مرور زمان

 ریه هاشواز دست می ده و با درصد کمی از ریه هاش نفس می کشه.

تنها راه علاجش پیوند 2 ریه اس که این پیوند در ایران امکان پذیر نیست....مهرانه برای این پیوند حتما باید به فرانسه اعزام بشه پول زیادی ام می خواد حدود 250 میلیون تومان که تا الآن مقدار خیلی خیلی کمی از این پول جمع شده....به هر حال اون الآن به کمک همه ما نیاز داره .

مهرانه تو این 19 سال تو خونه درس خونده دیپلم گرفته دوس داره زودتر خوب شه میخواد پزشکی بخونه

خیلیم نقاشی های قشنگی می کشه...

من فکر می کنم اونم مث همه ما حق داره که بتونه حداقل برای زندگیش تلاش کنه  من و مانا دوست داریم

تا اونجائی که می تونیم کمک کنیم...یه بازارچه خیریه روز جمعه21 آذراز 9 صبح تا 8 بعد از ظهر برای کمک به مهرانه تشکیل شد توی شهرک غرب که با استقبال خوبی مواجه شد . ببخشید که یه کم دیر دارم اینا رو میگم آخه اونقدر درگیر کارای اجرایی و درس و زندگی و این چیزا بودیم که اصلا وقت نکردیم حتی یه سری هم به وبلاگ بزنیم . خلاصه جاتون خالی بود . خود مهرانه هم اومده بود البته با کلی سختی . حتی براش کیک تولد بیست سالگیشم آورده بودن که همونجا براش یه جشن درست و حسابی و بزرگ گرفتیم . اینم بگم که مردم اونقدر لطف کردند که همونجا از غرفه ها کادوی تولد یا گل می خریدن و میدادن به مهرانه . ما که اون روز برق شادی رو تو چشای مهرانه دیدیم و این برامون یه دنیا ارزش داشت و خستگیمونو حسابی در کرد .

هنوز برای کمک دیر نشده بچه ها فقط زودتر بجنبین که حداکثر تا دو ماه دیگه ممکنه مهرانه کنارمون باشه . 2 تا شماره حساب هست که اگه دوست داشتین می تونین کمک کنین :

شماره حساب 705725 بانک ملی-شعبه آموزش و پرورش کرج-کد بانک 2631 به نام مهرانه قائمی

حساب پس انداز شماره114061 بانک صادرات شعبه چهارراه طالقانی کرج کد4180

راستی آدرس سایتشم    : www.mehrane.com

و آدرس وبلاگش    : www.mehrane63.persianblog.ir

دنیا مرگ کم ندارد ولی کمک های شما دوستای خوب و همراهای همیشگی من و مانا می تونه نفس های به شماره افتاده مهرانه رو التیام بده .

در اين دنيا حرفي نگفته مانده که تو بايد بگويي، کاري آغاز نشده که تو بايد آغاز کني

فکري را به عمل نياوردند که تو بايد عملي کني ، شعري هست که تو بايد بگويي ، و جايي خالي است که با تو پر مي شود                                                                     

      چشمان منتظري هست که تنها باديدن تو آرام مي گيرد                                                                                               

ماهي دلي به عشق اقيانوس نگاهت از هر چه چشمه و دريا به تو پناه مي آورد                

در اين دنيا دستاني هست که اگر تو نگيري هيچ کس نخواهد گرفت                              

نااميدي هست که اگر اميدوارش نکني ، زندگي را نفهميده مي ميرد                                

خسته اي هست که تنها به عشق خسته نباشيد تو بر هر چه خستگي صبر مي کند                

پس نگو کيستم و چرا هستم                                                                                   

تو هماني که اگر نباشي گوشه اي از اين دنيا خالي مي شود و تا هميشه خالي مي ماند ...     

بازگشت به زندگی میتونه طعم تلخ این بیماری روفراموشی بده....به امید آن روز

                                                                                                   

برای مهرانه دعا کنین...

 

  
نویسنده : mana va mahtab ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٢


قزوين

 

 

 

 

 

 

سلاملکم . حال شما ؟ احوال شما دوستای خوب وبلاگی ؟ شکر – منم خوبم – مهتابم خوبه سلام میرسونه . اصلا مگه میشه حالمون بد باشه ؟ یعنی وقتی میایم و میبینیم شما همیشه هوامونو دارین شارژ میشیم و تمام خستگی از تنمون میره بیرون .

این یکی متنو دیگه کردم اختصاصی خودم . آخه یه مدتی بود مظلوم واقع شده بودم و هیچ نوشته ایمو نذاشته بودم تو وبلاگ .                                                                                                مانا

 

                                     *********************************

 

زمان حضور و غیاب جلسه ی ثانی کلاس وصیت نامه ی آقا (ره) فرا رسید .

نوبت به اینجانب که رسید استاد (گوش شیطان کر) توانمند فریاد فرمودند : مانا وحیدی قزوینی

تصور کردم قصد کل انداختن با اینجانب را در سر میپروراند . قصور را جایز ندانستم و با صدای بلندتر پاسخ دادم : حاضر .

5 دقیقه و 3 ثانیه از خیره ماندن چشمانش رویم گذشته بود که با استغفرلله گفتن من و اینکه استاد هم استادهای قدیم و اینکه بترکد چشم حسود لامپی بالای کله اش درخشیدن گرفت و از خود سخنی بس به یاد ماندنی و گوش نواز در بکرد: بعد از اتمام کلاس تشریف داشته باشید عرضی خصوصی خدمتتان داشتم .

رنگم چونان گچ دیوار شد .  دستانم به لرزه افتادند گویی به لحظه ی احتضار نزدیک میشوم .

پس از اتمام کلاس استاد گرامی پس از بیرون راندن تمام دانشجویان و بستن در پشت سر ایشان رو به اینجانب التفات فرمودند : آیا شما هم قزوینی هستید ؟ با شنیدن پاسخ منفی من شروع به سوال و جواب درباره ی جد و آبادم کردند و من هم برای ادای احترام و صد البته رودربایستی تمام اطلاعات را بی کم و کاست در اختیار ایشان قرار    دادم .

البته میان کلامتان شکر عرض کنم که در این حین آقا پسر (روم به دیوار گلاب به روتون ) فضولی هم وارد کلاس شده پس از طلب پوزش از استاد رحمانی چشم درویش کن از ما خواست که به صحبت خود ادامه دهیم و خاطر جمعمان کرد که کاری به کارمان نخواهد داشت و دعای خیر خود را بدرقه ی راهمان خواهد کرد .

بر خلاف انتظار من از یک استاد متشخص  ِ ایشان آنچنان خشمگین شدند که غریدند که ای پسرکی که بردنت جهنم دیدن هیزمت تره شما پشت در تشریف داشته باشید تا دو کلمه صحبت خصوصی ما به اتمام برسد و آنگاه قلفتی گونه پوست از سرت کنده حسابم را با تو نابکار تسویه کنم  مثل اینکه هوس دعوا و کتک خوردن کرده ای آهای نمیبینم نفس کش.  پسرک هم از ترس دمش را روی کولش گذاشت و الفرار . البته در این بین ابروهایش را از چشمانش فاصله داده و چشم غره ای به این بنده ی بیگناه خدا(اشتباه نشود – خودم را می گویم ها- چیه بهم نمیاد؟) نثار کرد . ناگفته نماند که در تمام این مدت مهتاب و بروبچز از سوراخ کلید در به داخل چشم دوخته و گوشها را به در چسبانیده بودند تا از الفاضات پربار و پرمایه ی استاد با حیا نهایت استفاده را ببرند یا به قول امروزی ها حالش را ببرند.

خلاصه استاد محترم و فهیم (خدایش بیامرزد ) خیال ما را از بابت نمره ی دست نیافتنی 20 آسوده کرده ولی شرطی مطرح فرمودند . از اینجانب خواستار شدند که هوایشان را داشته باشم . با اینکه هنوز نمیدانم چگونه قادر خواهم بود هوای ایشان را داشته باشم خودم را به کوچه ی علی چپ سرگرم کرده سعی کردم ضرب المثل شتر شنیدی نشنیدی را روی خودم پیاده کنم ولی وقتی استاد را دیدم که نیشش تا بناگوش باز شده و چشمانش برق میزنند " با اجازه " ای گفتم و فرار را بر قرار ترجیح دادم .

از قسمت هواداری که بگذریم در باورم نمی گنجید که پس از 13 سال و اندی تلاش و جان کندن در راستای تحصیل و فراگیری علم بالاخره روزی نمره ی 20 عایدم شود آن هم بدون درس خواندن . مهتاب پس از شنیدن شرح ماوقع اذعان داشت که همین فردا نام فامیلی اش را به قدوسی قزوینی تغییر خواهد داد تا از نمره ی 20 درس وصیت نامه ی آقا (ره) بی بهره نماند .

من هم از اینکه میدیدم قزوینی که تا به حال سودی برایم به همراه نداشته اینبار یک 20 را برایم به ارمغان آورده در پوست نمی گنجیدم .

البته بسی حسرت خوردم که چرا آقای پورپاک که دارای درسی 4 واحدیست قزوینی نیست ؟؟!!! با این حال لنگه کفش در بیابان غنیمت است و آدم باید فکر نون ( مجازا استاد رحمانی ) باشد که خربزه ( مجازا استاد پورپاک ) آب است !

                                                                                     مانا

 

                                       ******************************

 

تو در آسمان ذهن من هر شب

                   چون ستاره نور می پاشی

                                  تو از نژاد شبی – شب تباری !

طلم سیاه شب بشکن

                   با قافله ی خورشید

                                با روز پیوند کن !

تو در آسمان ذهن من هر شب

                   خورشید باش!

تو شب های تارم را

                   به روز مانند کن!

 

  
نویسنده : mana va mahtab ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٢


حقيقت

 

 

سلاملکم حال شما؟ احوال شما؟

 

امروز یه خبر تازه و خوب براتون دارم . یکی از خوانندگان وبلاگ که البته از بر و بچز دانشگاهم هستن اومدن پیشمون و یه دفتر پر از شعرای خودشونو دادن بهمون و ازمون خواستن اگه میشه بذاریمشون اینجا .

حالا منم باید بگم آقای محمد جواد مهابادی عزیز (راستی ایشون خیلی به گردن من و مهتاب حق دارنا- آخه زحمت تدریس vb,c++ من و مهتاب افتاده گردن ایشون- تازه باید از محمد به خاطر اینکه شاگردای شیطون و بدی هستیم عذر بخوام امیدوارم مارو ببخشه ) از اینکه وبلاگ مارو لایق شعرای قشنگت دونستی خیلی خیلی ممنونیم . مهتاب انتخاب یکی از این شعرا رو برای این هفته گذاشته به عهده ی من چه سخته ها ! ولی با وجود تمام سختیها و مشقتهای موجود یکیشو انتخاب کردم ! بعدشم متن قشنگ مهتابو گذاشتم که نگین خودمون کم آوردیم – نه داش من و مهتاب همیشه یه چیزی تو چنته داریم که بگیم .

 

می خوام برات قصه بگم ِ قصه ی شهر بی نشون

                                قصه ی عاشق شدنم ِ قصه ی آشناییمون

از اون نگاه اولت بردی دلم رو با خودت

                                گفتی بهم که با همیم تو شادی و غصه هامون

گفتی بهم میای یه روز  ِ  برای دیدنم هنوز

                                 منتظرم ستارمو باز ببینم تو آسمون

رفتی سفر تو بی خبر سفید شده چشام به در

                                 بیا به دیدنم اگر  ِ هستی هنوز رو قولمون

می گن که بی وفا شدی رفیق نیمه راه شدی

                                 گرچه نمیشه باورم می ترسم از جداییمون

می خوام که باز بگی بهم دوستم داری سبد سبد

                                 بگی تو هم منتظری  ِ تا بسته شه پیوندمون

می خوام که بی پرده بگم حرف دلم رو با دلت

                                 تنها یه آرزو دارم  ِ دیدن روز جشنمون

 

                          **********************************

 

پرده اي از حقيقت

 

امروز از اون روزاييه که بدجوري آدم رو زير و رو مي کنه.

 

توي ماشين نشستم ... دارم فکر مي کنم چقدر بين حرفهاي من و حقيقت فاصله هست؟

 

 وقتي با دقت به نور خورشيد نگاه مي کنم کم کم شک ها کنار ميره

 

 و حقيقت رو بطور خيلي ظريف از پشت لايه پر آشوب ذهنم مي بينم...

 

اونوقت به خودم ميگم، بعضي از حرفاي من خيلي خوبه...

 

 وبعضياش هم خيلي بهتر از بعضي هاي ديگس.بعضياشم بدتر از بقيشونه ولي آيا مي تونم

 

ادعا کنم که حرفايي که ميزنم از حرف نزدن بهتره؟

 

سکوتي که حقيقت نرم و لطيف پشتش قايم شده و اگه  بشه يه پرده خيلي ظريف و لطيف

 

از حقيقت محض رو نشونمون ميده........

 

يه سگ سفيد شيطون داره از کنار ماشين رد ميشه. صاحبش سعي مي کنه که با کشيدن

 

اون بند به راهش بياره ولي اون سرش تو عالم خودشه. سرش همش گرم چيزاي کوچيکيه که

 

روي زمينه.. ميخواد همشونو بو کنه و از همشون سر دربياره... اين بازيگوشيش برام

 

خيلي جالبه. دارم فکر مي کنم که آيا همين بازيگوشي نبوده که باعث شده اين موجود 

 

سگ باشه؟ شايد اگر اونم مثل ما بر مي گشت و سرش رو به آسمون  بلند مي کرد

 

 و روياي پرواز کردن تو سرش مي پروروند يه معجزه اي از آسمون فرود مي اومدو

 

اونو از شکل سگ به شکل آدم در مياورد... اگه خودش سرگرم چيزاي کوچيکتر نشده

 

 بود.. اگه به اوني که هست قانع نبود...

 

من اگه يروزي بخوام سگ داشته باشم، حتما يه سگي پيدا مي کنم که از سگ بودن خودش

 

خوشحال باشه.. نه سگي که بقول دوستم مثل همه سگا هميشه يه غم خيلي سنگين توي

 

چشماش باشه... غم اينکه چرا آدم نيست يا چرا نمي تونه با ما حرف بزنه... غم

 

اينکه دلش ميخواد با ماها جر و بحث کنه ولي تنها صدايي که از گلوش درمياد صداي

 

واق واقه...

 

کي ميدونه که آيا اين سگ واقعا محکومه که تا آخر عمرش سگ باشه؟ يا فقط موجوديه

 

که به اونچه که هست قانع شده و بيشتر نخواسته...؟ موجودي که سرگرم چيزاي کوچيک

 

روي زمين شده و از مسائل مهمتر غافل شده... ؟.

 

ميخوام بگم نکنه که ماها هم با يه غرور کوچيک و با يه سرخوردگي کوچيک سر

 

جامون ميخ شده باشيم و جلوتر نرفته باشيم... نکنه که ما فکر کرده باشيم که از

 

ديگران بهتريم و چون اطرافيانمون بيشتر از اين لياقت ندارن و ممکنه از خوبيمون سوء

 

استفاده کنن پس ديگه نبايد از اين بهتر باشيم... نبايد از اين مهربون تر

 

باشيم... ؟

 

به نظر ميرسه که منم مثل اون سگه به وضعيتي رسيدم که از وضع فعليم راضيم...

 

شايد به چيز هاي کوچيک کوچيک روي زمين سرگرم شدم و به بالا نگاه نمي کنم... کسي

 

دست و پامو نبسته، فقط خودم به اونچه که هست قانع شدم

 

همش اين جمله که توي يکي از وبلاگا خوندم که متاسفانه اسمشو يادم نمي ياد , مي ياد

 

 تو ذهنم...

 

"" درست زماني که موفق شدم به تمام جوابها دست پيدا کنم...

 

                                     تمام سوال هايم عوض شدند...""

و اين يکي.........

 

""ما،

  کودکاني آرزومند، در پس واژگان صورتکي، پنهان

  که در اوهام بلوغ به حقارت نگريسته ايم...""

 

نمي دونم تا کي ولي اينو ميدونم که مي خوام تا اونجايي که مي تونم عوض شم ...فقط از

 

خدا کمک مي خوام!واسم دعا کنين..... 

                                                      مهتاب

 

 

  
نویسنده : mana va mahtab ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٢


صندوق داری

 

من همین جا اعلام می کنم دیگه پولدار شدم زدم رو دست بیل گیتس!!!!!

حالا فکر نکنین این پولا دزدی ها!!!نه بابا ما اهل این کارا نیستیم...هر چقدر هم که ناباب و منفی باشیم خلاف که نیستیم .

قضیه از این قراره که هر کی سر کلاس آمار دیر بیاد باید 50 تومان جریمه بده! که در آخر ترم بتونیم یک پارتی درست و حسابی سر کلاس  بیفتیم .

روز اول یه 10 نفری دیر اومدن!اینم بگم اولین نفری که 50 تومانو پیاده شد مانا بود آخه اصولا عادت داره بعد از استادها بیاد سر کلاس حتی اگرم کلی پشتکار به خرج بده و سعی و تلاش خودشو هم به کار بگیره بازم خدا یک کاری دسش میده که از روزای دیگه هم دیرتر برسه واسه همینم مانا دیگه حتی به ذهنشم خطور نمیکنه که سعی کنه و زودتر از خواب پاشه چون میدونه بی فایدست! ولی این قضیه ی 50 تومان یک کم حیاتی بود واسه همین به قول خودش تصمیم گرفت یک تصمیم دندان شکن بگیره و آدم شه حداقل سر کلاسای آمار. واسه همینم  به گفته ی خودش روز موعود 2 ساعت زودتر پاشده و راه افتاده تا این 50 تومان باارزش رو به جای خرج کردن برای پارتی به یک زخم زندگیش بزنه . ولی افسوس چون وقتی در حالیکه 30 ثانیه از ورود استاد می گذشت با نیش باز وارد کلاس شد خودش بی هیچگونه حرف و حدیث و در کمال رضایت 50 تومانی را که از قبل آماده کرده بود تقدیم کرد تازه اینجاش جالبه که برگشته به من میگه هیچ امیدی به زود اومدنش نیست بعدم یک کاغذ و قلم دراورد و شروع کرد به محاسبه پولی که باید در این 12 جلسه ی آمار بده یعنی 600 تومان(بمیرم براش که همیشه بد شانسه)!!!!!!!!

خلاصه استادم اومد پولارو گذاشت کف دست من! (حفظ الله استادنا!) به قول شوریده ...هیچ کدوم از بچه ها حاضر نبودن صندوق دار شن و من در کمال فروتنی و تواضع با آغوش باز پذیرفتم...

اینجاس که این بیت  معنی پیدا می کنه:

آسمان بارامانت نتوانست کشید...قرعه کار به نام من عاقل! زدند...

تا الان که 3 جلسه از کلاس گذشته 30 نفر دیر کردن که البته خودمم جزء شون بودم البته دلیل اصلی تاخیرم همراه شدن با مانا در آنتراک کلاس بود مانا رو سرشو بزنی تهشو بزنی همینه که هست زودتر نمیتونه اصلا ولی صد تومانی که پیاده شدیم بعد از اتمام کلاس صرف امور خیریه یعنی خریدن یک چی توز طلایی برای شکمهای گرسنه و بینوایمان شد(البته به اطلاع کسانی که دارند چشم غره می روند برسانم که نگهش داشتیم افطار که شد بخوریما!!!)

ولی صندوق داریم عالمیه داره هااااااااا.....بهتون پیشنهاد میکنم صندوق دار شین شغل شریفیه تازه کلیم درآمد داره توش کلی مایه تیله هست!!!

من که کلی حال میکنم با صندوق داری...اولین کلاسیه که برای رسیدگی به حال و روز خودمون همیشه توش حاضریم . میز اول می شینیم و پولارو میشمریم با مانا 2 تایی!!!همین روزاس که علاوه بر رویز رویز که در نوشته های قبلی ذکر شده(همونی که باهاش می کوبیم به در و دیفال!)یه خونه ام بخریم (به قول مانا آخ جون خونه مجردی!!!) ما که تو همین دو جلسه ی آمار جواب سوال علم بهتر است یا ثروت؟ رو پیدا کردیم میخوایم بریم دنبال کارو کاسبی البته از نوع صندوق داریشا اگه کسی مناسبشو یافت ما دو تا که پایه ایم .

به امید موفقیت روز افزونمان...انشاالله

                             مهتاب

  
نویسنده : mana va mahtab ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٢


 

 
 
 

مهم این است که اشیای شکستنی نشکنند

چه تفاوت که زمین بیفتد یا سنگ به آن بخورد !!!

  
نویسنده : mana va mahtab ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ آبان ،۱۳۸٢


درد بلاتکليفی

 
شکسی که عشق رهایش می کند
" بودن " ای است که نمی داند چگونه باید " باشد "
و چه دردی است
بلا تکلیفی میان " وجود " و " عدم " !
 

  
نویسنده : mana va mahtab ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٢


بدبختيهای ما

 

همه جا انتظار رخداد پیشامدهای غیر منتظره را داشتم بجز کلاس تربیت بدنی آن هم از نوع 2 اش .

وقتی استاد که چه عرض کنم بلای جان  ( آخه این درس برای افراد کوشا و نا تنبل و ورزشکاری مانند من و مهتاب اصلا و ابدا زجرآور و غیر قابل تحمل نیست ) به اطلاع ما رساندند که در همان جلسه ی اول هم تصمیم به گرم کردن ما به وسیله ی نرمش را دارند جملگی از زندگی سیر شده به سرنوشت اسفباری که انتظارمان را می کشید دل سپردیم .

من و مهتاب هم  بی خبر از همه جا زحمت درآوردن مقنعه و مانتو را به خود نداده بودیم تا فی الفور بعد از حضور و غیاب و مشخص شدن کلاسها دانشگاه را ترک گفته هر کدام به دنبال بد بختیهای خود روانه شده به کار و زندگی خود و صد البته به میلاد نور که نزدیک دانشگاه تربیت بدنی تهران مرکز است برسیم .

نمی دانم اشکال از کجاست یعنی هنوز دلیلش را نفهمیده ایم . شاید قیافه مان خیلی به جوانهای خلاف و منفی می خورد یا به عبارتی تابلو است شاید هم مشکوک می زنیم شاید هم خدا این سرنوشت را برایمان قرار داده شاید هم خدا هنگام پخش کردن شانس ذره ای از آن را هم نصیب ما نکرده چون این بار هم استاد متشخص و ورزشکار و دوست داشتنی ( من اصولا هیچوقت کینه از کسی به دل نمی گیرم – ایشالله بره که بر نگرده ) با وجود هزاران دانشجوی البسه نکنده همانند ما چنان فریادی بر سر من و مهتاب کشید که تا لب پرتگاه مرگ رفتیم و بر گشتیم ( تا این حد که نه ولی انفکتوس که زدیم با منم بحث نکن بالا بری پایین بیای یک درجه هم از انفکتوس پایین تر نمیام )

به ما غرید که ای دانشجویان بی انضباط این مرزوبوم چرا مانتوی خود نیفکنده و لباس ورزشی به تن نکرده اید ؟

من هم که اصلا در فاز رو کم کنی و کل کل نبودم به پا خاستم تا فرصت گفته رخصت تعویض لباس را پیدا کنم .

چشمتان روز بد نبیند مهتاب را دیدم قلدر شده غبغب آویزان سینه کفتری پا پرانتز قامت راست کرده مانند شیر ( خروس جنگی ) جلوی مادر فولادزاده قد علم کرده هماورد می طلبد .

با صدایی رسا گفت بعد از اتمام حضور و غیاب تن به تعویض البسه خواهیم داد . استاد به اصطلاح عوام گرام هم برای حفظ موقعیت و سمت خود فرمودند که ای نابکاران ای خلافکاران ای متخلفین مجرم . گویا پس از اتمام حضور و غیاب قصد فرار از دانشکده را دارید که تن به تعویض البسه نمی سپارید .

در این لحظه به چشم دیدم که خون به دیدگان مهتاب جو گرفته جهید و در یک لحظه می خواست با استاد دست به یقه شود که من خودم را به داخل معرکه پرتاب کرده دست مهتاب را گرفتم وگرنه مجبور بودیم ترم بعد همراه درس پورپاک این درس را هم جزو انتخابهای خود قرار دهیم .

به علت خستگی و نداشتن حس و حال و همچنین طولانی بودن مسیر تا رختکن مجبور شدیم در ملأ عام و جلوی دیدگان هزاران نفر از جمله استاد محترم جای شلوارهای جینمان را به شلوار ورزش داده و به خاطر کار نادرستمان از همگان طلب آمرزش کنیم . از آن لحظه این استاد نازنین آنچنان مارا با نگاههای چپ چپ و لبخندهای ژکوند و براندازکردنها مستفیذ نمود که چندی است برای بدست آوردن نمره ی 10 برای این درس شیرین دست به دامان دعا و استغاثه و افتادن به درگاه لایزال الهی شده ایم . خدایا تویی که بر هر کاری توانایی . این دفعه به خدا راست می گویم . اگر این درس را پاس کنم راه خرخوانی پیش گرفته تمام سعی و تلاش و پشتکارم را برای گرفتن مدرک کارشناسی بکار خواهم بست . همین یک بار پاسمون کن خواهشاُ . برایمان دعا کنيد 

  
نویسنده : mana va mahtab ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٢


سلام

 

سلام ...  

من يه عادت عجيب دارم! بعضي وقت ها هي مي گم سلام! يه وقت هايي 

از اتاق مي رم بيرون و بر مي گردم و سلام مي کنم. ملکه مادر ( مادر 

گرامي اين عاليجناب) که از دست سلام هاي من بعضي وقت جدي کفري 

مي شه! يه وقت هايی هم يکي پهلوم نشسته و يه دفعه هوس مي

کنم بهش بگم سلام!

داشتم فکر مي کردم ...

ديدم نديدن بعضي ها حتي براي چند دقيقه هم خيليه! خوب سلام

واجبه!

ديدم بعضي وقت ها کسي که پهلوت نشسته و يه دفعه يه سلام جديد 
 
تحويلش مي دي، تو همون چند لحظه يه هويت جديد برات پيدا کرده! يه   
 
چيز جديد توش پيدا کردي يا داري به يه چشم ديگه نگاهش مي کني و ...

يه وقت هايي هم شايد براي اينه که به يادشون بياري که ... هي عمو !!!

من اينجام ها! هستي!؟

يه وقت هايي هم ... خوب مگه سلام کردن چه عيبي داره!

سلام!!!!!!!!!!!!!

                                                            مهتاب

  
نویسنده : mana va mahtab ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٢